تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
بيله عريان كرك آوازه صحراى جنون * كه تعلّق تكنى دوتميه قطعا اتگين
و معانى اين طايفه موارد الهامات ربّانى بود و نصب العين ايشان باشد ، نه مضمون : « الطّريق إلى اللّه بعدد أنفاس الخلائق » ، و « كلّ شىء حىّ ناطق » حالى ايشان است ، و التفات به مشاهدهء ديگران به مشرب ايشان فضولى و نامقبول بود ، نه سوداى خود و نه پرواى غير دارند ، و به باطن از استماع اسامى اغيار بيزارند ، ديگران همه خار و ايشان همه گلزارند ، للمولوى :
بندگان خاصّ علّام الغيوب * در جهان جان جواسيس القلوب لى مع اللّه ، « من رآنى » گو مدام * جمله مست از جام وحدت بر دوام

سبحهء بيست و هشتم در بيان روح و نفس و دل

بدان كه روح آدمى از اعلى عليّين و ملكوت و عالم امر و غيب است ، و نفس او از اسفل سافلين طبيعت و ملك عالم خلق باشد ؛ آن به مثابهء روز روشن است و اين به منزلهء شب تار ، و دل كه زادهء اين هر دو است مانند زمان صبح و بامداد برزخى است و واسط ميان آن و اين ؛ و در ما بين روح و نفس دائم تصادف و تصادم متحقق بود ، و هريك از اين دو آن ديگر را به عالم خود كشد ، و دل تابع طرف غالب باشد ، و سعادت عبارت از غلبهء روحانيّت است ، و شقاوت اشاره به غلبهء نفسانيّت ، و نجات آن و هلاك اين . پس در رعايت جانب باطن كوش و حق را به باطل مفروش تا سعيد باشى نه شقى ، و ناجى گردى نه هالك .
خاطر عيسى بگير جانب خر را بهل * تا نشوى روز دين منفعل و شرمسار ( 75 ) .

سبحهء بيست و نهم در بيان فضيلت همّت

بدان كه رفعت مرد به مقدار همّت اوست ، و عزّتش به قدر ذلّت نفس ، و كمالش به‌اندازهء حال ، و پروازش فراخور كمال . هركه خاطر پراكندهء خود را جمع دارد همّت بر حصول هرچه گمارد چنان شود كه خواهد . شعر :
اگر گويى كه بتوانم قدم در نه كه بتوانى * اگر گويى كه نتوانم برو بنشين كه نتوانى