بدان كه قناعت به مقدار حاجت و كفايت از أمور ضروريّهء صوريّه و اسباب جسمانيّه مفتاح باب سعادت و مصباح منهاج كرامت و معراج غرفهء همّت و رفعت است و علّت وسعت معيشت و موجب كثرت فراغت و راحت ، و قانع به اختيار جامع جميع آلات لذّات و طيّبات بود در ضمن هر فردى از ضروريّات مصروفه و قوت قناعت قوّتى دهد كه قدرت بر قلع باب قلعهء خبير نمودى از آن تواند بود و حال حريص و عبد البطن برعكس اين باشد . « من قنع شبع » ، ( 42 ) للمولوى :
هيچ دانى اين قناعت چيست گنج * گنج را تو وانمىدانى ز رنج
از قناعت كى تو جان افروختى * از قناعتها تو نام آموختى
گر بريزى بحر را در كوزهاى * چند گنجد قسمت يك روزهاى
كاسهء چشم حريصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پردُر نشد
و چون نعم البدل آنچه از خارج مىطلبى در تو و با تو متحقق است به عبث خود را به تير تعب هدف مساز و آسايش حالى و مآلى ظاهرى و باطنى خود را به اميد تحصيل اسباب آرايش و كام شكم و مرام فرج مباز ، و سرمايهء حيات را صرف متاع بىثبات دنيا منما كه عن قريب آزرده و افسرده مرده و توشه نبرده و حسرت خورده سودى ندارد .
از هوس بگذر رها كن كش و فش * پا ز دامان قناعت درمكش
گر نباشد جامهء اطلس تو را * كهنه دلقى ساتر تن بس تو را
ور مزعفر نبودت با قند و مشك * خوش بود دوغ و پياز و نان خشك
ور نباشد مشربه از زرّ ناب * با كف خود مىتوانى خورد آب
سعى كن تا نيك گردد كار آش * كاسهگر چينى نباشد گو مباش
ور نباشد مركب زرّين لگام * مىتوانى زد به پاى خويش گام
گر نباشد دور باش از پيش و پس * دور باش نفرت خلق از تو بس
ور نباشد خانههاى زرنگار * مىتوان بردن بسر در كنج غار
ور نباشد فرش ابريشم طراز * با حصير كهنهء مسجد بساز
ور نباشد شانهاى از بهر ريش * شانه بتوان كرد با انگشت خويش
هرچه بينى در جهان دارد عوض * وز عوض گردد تو را حاصل غرض