و « رجاء » ، فرحى را گويند كه از تصوّر حصول و توقّع وقوع امر مطلوبى در زمان استقبال به سبب ( 18 ) حصول اسباب آن در حال حاصل شود . و چون سالك به مرتبهء معرفت رسد رجاء منفعتى شود ، بنا بر آنكه داند كه هرچه بايسته است ساخته است و آنچه نساخته است نه بايسته است . و رجاء با اين جمع شود .
و امّا « شكر » ، در لغت به معنى ثناء است بر منعم به ازاء نعمت او ، و قيام به شكر به سه چيز لازم شود ؛ يكى معرفت نعمت كه آفاق و انفس مشتمل بر آن است . دوّم شادى نمودن به اصول آن نعمتها به وى . سوم جهد كردن در تحصيل رضاى منعم به قدر امكان و استطاعت .
و آن محبّت وى باشد در باطن ، و ستايش و تعظيم او بر وجهى كه به او لايق بود ، و قيام و اقدام نمودن به طاعت و عبادت ، و اعتراف كردن به عجز خود از اداى آن كما ينبغى .
آنجا كه كمال كبرياى تو بود * عالم نمى از بحر عطاى تو بود
ما را چه حد حمد و ثناى تو بود * هم حمد و ثناى تو سزاى تو بود
سبحهء هشتم در بيان ارادت و شوق و محبّت و سكون
بدان كه « ارادت » به فارسى به معنى خواستن است . و آن مشروط به سه چيز بود :
شعور به مراد ، و به كمالى كه او راست ، و غيبتش . و چون در وصول به مراد شوقى حصول توقّفى افتد ارادت مقتضى حالى شود از ميل كثير در مريد كه آن را « شوق » خوانند . و اگر وصول بتدريج روى نهد هر قدر از آنكه حاصل شود آن را محبّت نامند . و نهايت مراتب محبّت به وقت تمامى وصول به انتهاى سلوك باشد . و طالب كه به مطلوب رسيد شوق منتفى . و ارادت اهل كمال عين مراد بود و سالك را بعد از وصول به مقام رضا مطلقا اراده نماند .
يكى از بزرگان كه طالب اين سعادت بوده گفته است كه : « لو قيل لي ما تريد ؟ أقول : أن لا أريد » .
غير ناكامى درين ره كام نيست * راه عشق است اين ره حمّام نيست
و « محبّت » ، ابتهاج باشد به كمالى يا تخيّل حصول كمالى مظنون يا محقّق كه در مشعور به باشد ، و بر وجه ديگر عبارت از ميل نفس باشد به آنچه در شعور بدان