مانند تفكّر در امر غير مهم يا عمل غير نافع .
و « خلوت » ، عبارت است از ازالهء اين جمله . و خلوت صورى و عزلت ظاهرى و اختيار كنج تاريكى براى آن است كه در ميان خلق رفع اين شواعل و موانع به عسرت و صعوبت نيز ميسّر نشود و مقارنه و مقابله و مكالمهء خلايق در هر باب اثر عظيم و خاصيّت بزرگ دارد ، بلكه جمعيّت ( 17 ) خاطر با ديدن حال و شنيدن مقال ايشان محال بود . و تعطيل قوى و ركود حواسّ در مخمصهء معاشرت و مهلكهء مصاحبت عسير غير يسير باشد ، و ترك مقتضاى حسّها و قوّتها و گذشت از مشاغل مدارك و مشاعر در طريق وصول به مقصود بهغايت دخيل بود .
نبينى كه چون شخصى فكر عميق كند ناچار چشم بر هم نهد تا تحصيل مطلب بر وجه اسهل به فعل آيد . هرگاه تعطيل يكى از حواسّ و قوى را در يك امر اين همه دخل بود بنگر و قياس كن كه تعطيل همه را در تمام امور چه مقدار دخل باشد . نظم :
هركه را توفيق حق آمد دليل * عزلتى بگزيده است از قال و قيل
اسم اعظم چونكه كس نشناسدش * سرّ وى بر كلّ اسما باشدش
چون شب قدر از همه مستور شد * لاجرم از پاى تا سر نور شد
تا تو نيز از خلق پنهانى همى * ليلة القدرى و اسم اعظمى
و لهذا اصحاب حقايق گفتهاند كه : الراحة في ترك العلائق و العزّة في العزلة عن الخلائق .
موانع تا بگردانى ز خود دور * درون خانهء دل نايدت نور
پس عامه نشينى مسخ گردى * چو جاى مسخ يكسر فسخ گردى
مبادا هيچ با عامّت سروكار * كه از فطرت شوى ناگه نگونسار
و أمّا « خوف » ، عبارت بود از تألّم باطن به سبب توقّع مكروهى كه اسباب حصول آن ممكن الوقوع باشد يا توقّع قوت مرغوبى كه تلافى آن متعذّر بود .
و « حزن » ، متألّم شدن باطن باشد به علّت وقوع مكروهى كه دفع آن متعذّر بود يا فوت فرصتى يا تحصيل امر مطبوع كه به دست آوردن آن ممكن نبود ، چون سالك به مرتبهء رضا رسد خوف او به امن مبدّل شود . « أولئك لهم الأمن و هم مهتدون » .
نماند خوف چون گشتى روانه * نخواهد اسب تازى تازيانه