و حكيم نفس الأمرى آن كس را توان گفت كه راستگفتار و درستكردار باشد .
و علم و حكمت دو نوع بود كسبى و تعليمى و كشفى و الهامى . كسبى و تعليمى را به مجاز اطلاق اسم علم و حكمت توان كرد . و در حقيقت سزاوار بدين نام كشفى و الهامى بود ، و يك قدم كه از حكمت برتر نهادى تصوّف پيش آيد .
و حكمت حكماى يونان بدانسان كه ميان ايشان به وجدان و حدس به راه مىرفت اكنون به فقدان و انعدام موصوف است ، به علّت آنكه به قال و مكالمه افتاد ، و از آن به نوشتن و از آن از زبانى به زبان ديگر منقول شد و طريقهء تزكيه و شيوهء تهذيب منسوخ گشت . پس آنچه به نام حكمت در ميان سفهاى زمان ما شهرت دارد نه حكمت يونانى بلكه قيل و قال آش و نانى است ، و امور مخيّله و اشياى موهومه است نه معقوله و مشهوده . شعر :
اى بسا عالم ز دانش بىنصيب * حامل علم است آن خر نى حبيب
داند او خاصيّت هر جوهرى * در بيان جوهر خود چون خرى
افلاطون خمنشينى شعار داشت ، اين دونان و زبونان مبرزنشينان و مستراحگزينانند و از گند آرزوى نفس و معده پرلاش كمتر از سگان اوباشاند ، حكمت كجا و اينان كجا ( 7 ) كه : « إذا امتلأت المعدة نامت الفكرة و بطلت الحكمة » از سخنان لقمان است .
اندرون از طعام خالى دار * تا در و نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علّت آن * كه پرى از طعام تا بينى
حكمت دانى اينان از بابت تصوّف دانى قلندران است . بيت :
بدگهر را علم و فن آموختن * دادن تيغى به دست راهزن
تيغ تيز اندر كف زنگى مست * به كه آيد علم ناكس را به دست
اين حكمت حاصل باطل و اين سفسطهء بىحاصل است كه اكابر مذمّت آن كردهاند ، نه آن حكمت حقيقى قديمى هادى ، چنانكه مولوى معنوى در مثنوى اشاره بدان كرده و فرموده :
كاف كفر اى دل به حق امّا رفه * خوشترم آيد ز فاى فلسفه