كننده ، امل بعيد فرمايد و اجل قريب پيش آرد ، گرميش سردى است و روشنيش تيرگى ، به مصارعت وى مسارعت مكن كه بر خاك افتى و ناپاك گردى ، و به نظر قبول به روى منگر كه نور از چشم برد ، و موافقت كنى مخالفت كند ، مفارقت كنى متابعت نمايد . نظم :
ديوخوى است اين عجوزهء بد * كار ، برعكسِ خواهش تو كند
بىوفا و ستيزهگر باشد * هرچه گويى از آن بَتَر باشد
در خبر است كه روزى قلادهء طلايى در ميان حصّهء امير المؤمنين عليه السلام از مال غنيمت بود ، فاطمهء زهرا عليها السلام آن را از گردن مبارك خود آويخت ، رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - چون آن را بديد فرمود كه اى فرزند ارجمند ، ننگت نمىآيد كه مادرت خديجه كبرى و پدرت محمد مصطفى ، همسرت علىّ مرتضى ، نور ديدهات حسن مجتبى ، سرور سينهات حسين پربلا ، صلوات اللّه عليهم اجمعين ، تو گردنبند از گردن آويزى ؟ خير النساء چون آن را شنيد بفروخت و به قيمت آن بندهاى بخريد و آزاد نمود ، تا پدر بزرگوارش خوشنود شد . نظم :
ميل دنيا ز دونىِ مرد است * طالب آن دنىّ و نامرد است
مايل مال ، بىبصر باشد * از حق و خويش ، بىخبر باشد
63 - اى نفس ، هرگز به خود مپيوند و خود را مپسند ، كه خودپسندى نزد خردمندان ناپسند و ريشخند خود است . و از قصّهء كليم عليه السلام و كلب سقيم - حسب الأمر ربّ كريم - پند بپذير ، و همهء خلق را از خود برتر و بهتر بگير و خود را از همه كمتر و فروتر بدان ، و هرگز چون ابليس
« أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ » *
( اعراف ، 12 ) مگو كه طريق بزرگى و راه نجات اين است . نظم :
بلندى كسى يافت كو پست شد * در نيستى هركه زد هست شد
64 - اى نفس ، سراى دنيا جايى است به بلا و جفا معروف و به خودنمايى و بىوفايى موصوف ، خانى است كه احوالش تحويل در عقب دارد و كاروانيانيش متاع و جان از آن به سلامت بيرون نبرند ، شادمانى در آن مذموم است و امان در آن معدوم ، مستأنسش مستوحش است و منقادش سركش ، به طمع مىاندازد و نوميد