و آن سگ سالى گرسنه در كهدانى * از ننگ بر آن نان ننهد دندانى
59 - اى نفس ، پرهيزگارى براى يارى عمارت دين و عماد يقين و مفتاح رستگارى و مصباح منهاج نيكوكارى است . امروز از ضرر و خطر حصن و سپر توست و فردا به جنّت دليل و راهبر توست ، مسلكش واضح است و سالكش رابح ، اينجا در آلايش از ديگران ممتاز است و آنجا در آسايش ، هارب را طالب سازد و طالب را به مطالب رساند . نظم :
تقوى و ورع شيوه كن و راست برو راه * تا آنكه ز درگاه برى راه به اللّه
تقوى كه نباشد ندهد كار تو يارى * پرهيز كه نبود نهاى از هيچ تو آگاه
60 - اى نفس ، همهء اعضا و اجزا و تمام حواس و قوى تو فرمان تو مىبرند ، مگر قوّت واهمه ؛ چنانكه همهء ملائك سجدهء آدم عليه السلام كردند الّا ابليس . پس از وهم شيطان صفت كه به سيرت ديوى است سياه غافل مشو تا راه به درگاه شاه توانى بردن . نظم :
وهم و پندار ديو اين راه است * تابعش بىتميز و گمراه است
فهم دارى ز وهم باز ببُر * تا ز قيد هوا بگردى حر
61 - اى نفس ، به درستى كه دنيا كفران نعمت آرد و راه آخرت بندد و عناد ورزد و آدمى را به خود نادان و منكر اديان سازد ، عزّتش خوارى و جدّش هرزهكارى است و بسيارش كمى و بلنديش پستى است ، غرورى است حايل و طلبى است زائل ، بسترى است پرخار و جلبابى پرمار ، عيشش قصير است و نفعش يسير ، دير آيد و زود رود . للشيخ :
كاركنان سپهر بر سر دعوا شدند * آنچه بدادند دير باز بگيرند زود
توانگرش مفتون است و محتاجش محزون ، حلالش به حساب دادن نير زد و حرامش به عقاب كشيدن ، سرايى است پرننگ و كاخى است پرسنگ ، مالكش در فرقت و ساكنش در رحلت ، زنى است جادوگر و صيّادى است دامگستر ، شربتش قليل است و حسرتش طويل ، عذارى است غدّار ، فسانهخوانى است مكّار ، زندگى گيرد و شرمندگى دهد ، بدان مايل بدان ، نيكان گريزان از آن ، ستارهء سعد قبولش با نحس زوال مقارن ، و شهد محامدش آميخته با زهر مطاعن ، مؤمنان را زندان و كافران را بوستان بود .
62 - اى نفس ، عجوزهء دنيا فتنهانگيز و خونريز است ، دهندهء گيرنده و پوشانندهء