انگشترى نيست ، با آنكه خادمان حواس و ملازمان قوى و ساير جوارح و اعضاء كه ودايع بدايع و عوارى صورى و معنوى حضرت وىاند با آن منضم شده و از فلك اعلى تا به تحت الثّرى و آنچه در آن است تمامى مزاياى قدرت و حكمت و نمود و جمال و جلال آن بىزوالاند . اين همه يادگار پروردگار ببينى و از آن جناب جواب و خطاب روز ألست ياد نكنى ، و شرمنده بشو كه اين خطاست كه مىورزى . شعر :
به چه انديشهات آن بىبدل از ياد رود * بجز آن جان جهانت به چه دل شاد شود
پاى تا سر همگى آينهء روى تو است * به خود آ تا به خدا خاطرتآباد شود
38 - اى نفس ، تو امانتدار پروردگارى ، ظلومى جهولى را به عدل و علم مبدّل ساز ، و از خيانت به ديانت پرداز ، كه تو را طاقت مهابت قهر وى نيست . حافظ :
آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعهء فال به نام من ديوانه زدند
39 - اى نفس ، « أعرفكم بنفسه أعرفكم بربّه » بشنو ، و خود را از غبار هوا و پندار و رنگ نوت و ننگ مصفّا و مجلّا ساز ، تا در رحمت به رويت باز شود و دلت محرم راز شود .
40 - اى نفس ، ورع با طمع و عبادت با شبع ، و خوف خدا با بيم فقر ، در يك دل جمع نشود ، و تحقير فقرا و مساكين ، تضييع ملّت و دين بود ، به خردى گناه منگر ، بدان بنگر كه به ارتكاب آن مخالفت امر كه كردهاى ، و به كمى روزى نظر مكن ، بدان نظر كن كه آن را كه براى تو فرستاده است .
و بدانكه هيچ شفيعى به توبه نرسد و هيچ احدى گرامىتر از تو به تو نبود . پس بر تو باد كه نقد حيات خود را صرف نجات خود كنى و بدانى كه اگر قساوت قلب و قلّت رزق و سقم بدن و عداوت خلق تو را پيش آيد از آن است كه زبان تو با بيان سخنان بىفايده جنبان شده و تحريك لسان كه سبب رضاى شيطان و موجب غضب رحمان بود ، زيان بيش از آن دارد كه به بيان آيد ، چنانكه گفتهاند : « از زبان تا زيان يك نقطه راه است . » بيت :
زبان بسيار سر بر باد دادست * زبان سر را عدوى خانهزاد است
41 - اى نفس ، بينديش از آن روز كه خلق عالم فوجفوج از خاك سر برآرند ، و جوقجوق به پاى ميزان آيند ، و صفصف بايستند و حرف حرف نامهء عمل خود