زهى بدبختى و بدگوهرى كه آن نخرى و اين بخرى . نظم :
دوزخ بخرى به رايگان تو * ز آن رو كه به رايگان گران است
فردوس بخر به هرچه گويند * كارزان بُوَد اين اگر به جان است
35 - اى نفس ، دنيا فتنهانگيز است ، و هوا محنتبيز ، و تعزّز به تكبّر تذلّل است ، و تكثّر به تجمّل تقلّل ، و يقين اصل دين است ، و تنهايى راحت متعبّدين ، و زهد فراغت مخلصان ، و خوف جلبات عارفان ، و گريه شعار خائفان ، و طاعت لازمهء راجيان ، و فكر نزهت متقيان ، و بيدارى بوستان مشتاقان ، و اخلاص عبادت مقرّبان ، و ذكر لذّت محبّان ، و صدق دليل سالكان ، و سكوت شيوهء آگاهان . نظم :
تو را كه نيست نصيبى ز حال اهل كمال * به شك ممان كه دوانى بجدّ به راه ضلال
به ذكر و تصفيه و صدق كار پيش رود * به پس بماند كسى كو ندارد اين احوال
36 - اى نفس ، اگر باطن تو را ظاهر سازند و معنى تو را به صورت به تو باز نمايند ، هرآينه از خودت نفرت كنى و دورى گزيده روى خود نبينى ؛ چرا اصلاح حال خود نكنى و از رسوايى مآل نينديشى ؟
نقل است كه در روز جزا بعضى از ورى به نامهء عمل نگرند ، بجز افعال حسنه و اعمال صالحه چيزى نبينند ، با خود قرار دهند كه از جملهء رستگاران خواهند بود و در وقت حساب كه درون ايشان بكاوند بتهاى گوناگون بيرون آيد ، چون آن را ببينند فرياد كشند كه ما فرد بتپرست نبوديم . جواب دهند كه اين نقوش آن انديشههاى فاسد سودا و معاملات دنياست كه شبها به خاطر مىگذرانيديد كه روز آن را بجا آريد ، غافل از اينكه كلّ مقصود معبود . رباعى :
قولى به سر زبان خود بر بستى * صد خانه پر از بت و يكى نشكستى
گويى كه به يك قولِ شهادت رستم * فردا بكشى خمار كامشب مستى
37 - اى نفس ، هر بلا كه تو راست از نسيان خداست . به خود آى و چشم بگشاى ، اين همه غفلت و جهل چراست ، اى كارتباه نامه سياه ، اگر تو را يارى باشد كه در زمان جدايى انگشترى به تو به يادگار دهد هروقت كه تو را چشم بدان انگشترى افتد بىاختيار آن يارت به خاطر رسد . هر بند انگشتت كه عطايى از عطاياى خداست كمتر از