به چشم خويش ديدم در گذرگاه * كه زد بر جان مورى مرغكى راه
هنوز از كار آن مورك نپرداخت * كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت
چو بد كردى مشو ايمن ز آفات * كه واجب شد طبيعت را مكافات
سپهر آيينهء عدل است شايد * كه هرچه از تو بيند وانمايد
اگر خير است قصدت ، خير بينى * وگر شر ، شر هم اينجا هم به عقبى
24 - اى نفس ، جهول معلول مشغول به نامعقول ، معلولت معقول نگشت و معلومت نشد ، مداومت بر ذنوب در نظر علّام الغيوب ، كارت ، و اهمال اعمال خوب ، مدارت ، بترس كه جمعيّت ، عاقبت پراكندگى آرد و فراخيت آخر به تنگى كشد ، با اين همه قرب اجل ، اين چه طول امل است ، به چيزى چسبى كه آن از تو بازگيرند و به سرايى چرا درآيى كه تو را از آن به رسوايى بيرون آرند . بيت :
بساطى چرا بايد آراستن * كزان ناگزير است برخاستن
25 - اى نفس ، به جوانى مناز و خود را مباز ، بدان كه هفتادساله به مرگ سزاوارتر از هفت نيست ؛ زيرا كه طالب هر دو - كه مرگ است - به يكى نزديكتر از آن ديگرى نيست . بسيار طفل كه جوان نشد بمرد ، و بسيار جوان كه پير نگشت . پس مزخرف را بگذار و خود را به دفع هول نارسائى دار تا مگر برهى . نظم :
مكن تكيه بر زندگانى دمى * كه نَبود به غير از دمى آدمى
بكن جهد در كسب خير و كمال * بده گوش بر پند و چندين منال
26 - اى نفس ، دنيا را بدگويى و بخواهى و عقبا را خوب گويى و نخواهى ، صالحان را دوست دارى و از ايشان نشوى ، و فاسقان را دشمن دارى و از ايشان باشى . ربّ جليل وكيل كفيلت ، و تو روزى از غم روزى آسوده نهاى ، دندان طمع در جيفهء هوا فروبردهاى و دست از دامن رضاى خدا كشيدهاى ، اين علامت كسى است كه متابعت سنّت يا مطالبهء جنّت كند ؟ زهى نادان كه تويى !
27 - اى نفس ، گمان تو آنكه مگر تو را مهمل خواهند گذاشت و به صحراى عدم سر خواهند داد ، نى نى غلطى ، نه كه نطفه بودى علقه و مضغه شدى و زنده گشتى .
آيا خداوندى كه معطى حيات تواند بود احياى اموات نتواند نمود ؟ پس چرا قدر