بسا مرد مناجاتى كه از مركب فروافتد * بسا رند خراباتى كه زين بر شير نر بنهد
و به درّاعه و عمّامه و سجّادهء خود مناز ، و از جادهء دردمندى و افتادگى و عجز بيرون مرو . رندان بىسروسامان لاابالى و مجذوبان شوريدهحال بىروىوريا را انكار مكن ، كه آفت در طريقهء تو بيش از شيوهء ايشان بود ، و اين به سلامت اقرب از آن باشد ، اين است كه مىگويد . بيت :
خواهم كه شب جمعهاى از خانهء خمّار * آيم به در صومعهء زاهد ديندار
در بشكنم و از پس هر پردهء زرقى * بيرون فكنم با دف و نى صد بت پندار
تا خلق بدانند كه بيت الصّنمى هست * آيات كلام صمدش بر در و ديوار
18 - اى نفس ، چون اوّل سراى دنيا بكاست و اوسطش عناست و آخرش فناست ، تو را با وى اين تعلّق چراست .
« وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ » *
( آل عمران ، 185 ) ، بخوان و بدان مغرور مشو ، و « سبق المفرّدون » ياد گير ، و با آن جفت گرد . مگر نشنيدهاى « هلك المثقلون » ؟ از آن چنين گرانبارى ؛ و ندانستهاى كه « نجى المخفّون » ، تا سبكبار شوى . اين سفينهء تن كه مسكن ده روزهء توست ، هرچند بار كمتر دارد بهتر به راه رود و به سلامت نزديكتر بود . شعر :
بگذار جهان و بگذر از شور و شرش * آلوده مشو چو مردم بىبصرش
كشتى كه شكست خواجه را در دريا * مشكى پُر باد به كه انبان زرش
19 - اى نفس نحس ، از قصّهء پرغصّهء ابليس و از حكايت معاتبهء آدم عليه السلام و از مخاطبه و مؤاخذهء هاروت و ماروت عبرت بگير ، در كنج صبر و دردمندى بمير ، و بيش از اين بنياد سراى خود مكن ، و تيشه بر پاى خود مزن و خود را در مهلكه ميفكن و عهد قديم مشكن ، كه از بهشت گذشتن صعب است و به دوزخ رفتن از آن صعبتر . عزلتى :
مكن گناه كه گردى از آن در آخر خوار * به روح و جسم رسد ز آن تو را بسى آزار
به ياد آر گروه گذشته را هر دم * بگو كه « فاعتبروا منه يا أولى الأبصار »
20 - اى نفس شوم ، ننگت باد ، باز بار كشى تا ايمان به نانفروشى و از حسد و حرص بجوشى و حرام بنوشى ؛ از آنكه در خواب خرگوشى و بيهوشى . نظم :
قدر دينِ تو ديو بِه داند * كه دهد فسق و دينت بستاند