صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق * نيست فردا گفتن از شرط طريق
هين مگو فردا ، كه فرداها گذشت * تا بكلّى نگذرد ايّام گشت
حاصل آنكه راه مىبايد شدن * كاهلى كفر است نزد ذو المنن
10 - اى نفس ، الدّنيا ساعة بشنو و از پى آخرت به دو و از محنت و مصيبت مگريز و در راحت و عافيت مياويز كه گفتهاند ، بيت :
اندر اين عمرى كه بيش از برق نيست * گر بگريى ور بخندى فرق نيست
و آخر گريه خنده است و انجام خنده گريه .
11 - اى نفس ، ياد كن از آن روزى كه نگذارند قدم از قدم بردارى تا حساب دم به دم از عمر تو بگيرند و از مصرف قوّت جوانى كه ايّام كامرانى زندگانى است پرسند و تو از نادانى برهان استخلاص از آن ندانى و از بىدرمانى درمانى . گويند : مرد فرد صاحب دردى ، فرزند خود را نصيحت سودمند مىداد ، گفت : اى فرزند ، بيا با من عهد كن كه هرچه آن را روز بجا آرى شب تمام بر من بشمارى . بعد از تقبّل ، آنگه ، شب از وى استفسار فرمود ، بعضى را از آن از شرم به زبان نتوانست آورد و بعضى از نسيان بيان نتوانست نمود . پدر گفت : اى فرزند دلبند تو كه حساب يك روزهء كردار به پدر مهربان نتوانى داد ، پس به نوعى بسر بر كه در قيامت خجالت نكشى . نظم :
تو نمىدانى حساب صبح و شام * پس حساب عمر چون گويى تمام
اين عملهاى نه بر نهج صواب * نيست جز شرمندگى روز حساب
12 - اى نفس ، وقت را درياب و در آن به تكميل و تفصيل بشتاب ، و بدانكه عبادت فوت شده قضا دارد و فوت وقت بر نيكبخت از فوت روح بدتر آيد ؛ چه آن انقطاع از خالق است و اين اعتزال از خلق . بيت :
هركه قدر نقد وقت خود شناخت * بر فراز آسمان مركب بتاخت
و آنكه غافل زيست از ادراك وقت * گول و جاهل باشد و برگشته بخت
13 - اى نفس ، قضا و قدر ، تيرانداز ، بلاست و تو مشرف بر مرگى و در معرض فنا ، ندانى كه نام تو در ساعت آينده زنده بود يا مرده ، پس خود را از مردگان شمار و فراگير از حياتت براى مماتت ، و از صحّتت براى سقمت ، و از اختيارات براى