مناهى ، فضل الهى تو را دريابد و از جرايم تو بگذرد ، نه كه از كرامات محسنين و درجات متّقين در عليّين محروم خواهى ماند ؟ و كدام غبن از اين خسران بزرگتر بود ؟ و ديگر گرفتم آنكه بهشتت دهند بىطاعت ، قبول و رفتن به شرط انصاف است .
2 - اى نفس ، اگر چنانچه ظلمت شهوت و غبار شهوت از پيش حدّت بصيرت تو برخيزد و حقيقت حال بر تو منكشف شود ، چنانكه بر اهل كشف [ منكشف ] مىشود ، هرآينه ببينى خود را [ كه ] دامن انقياد خوكى بر كمر امتثال سگى زده ، اطاعت ديوى مىكنى ، به اعتبار آنكه مايل خوردن و راندن و تابع خشم و كين [ هستى ] و به اشارهء قوّت واهمه به مكر و حيله مىپردازى ، زهى بىحميّت كه تويى ! ننگت باد كه معنى ملكى عقلى را كه استحقاق مسجوديّت و مخدوميّت دارد ساجد و خادم حيوانى و شيطانى نمايى و راه به قبح آن نيابى و ندانى كه به چه مىارزى و چه مىورزى . نظم :
بُوَد قدر تو برتر از ملايك * چو قدر خود نمىدانى چه حاصل
بر اوج آفرينش آفتابى * ولى در ابر پنهانى چه حاصل
3 - اى نفس ، مگر آيهء كريمهء
« وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ »
( اسراء ، 70 ) نخواندهاى ؟ كه چنين در ذلّت لذّت سفلى ماندهاى . تو خلاصهء ما فى الدّارين و زبدهء ما فى العالمين و لبّ قشر كونين و آن و اين رازينى و معرّى از شينى ، از خدا بهراس و قدر خود را بشناس ، و آنچه لايق تو نيست گرد آن مگرد ، و از اوّل و آخر و ظاهر و باطن خود غافل مباش ؛ و خود را به طفيل خود طفيل مكن و به فرع خود در مياويز كه خذلان آرد و خسران دارد . فردوسى :
تو را ز دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانجى بپروردهاند
نخستين فطرت پسين شمار * تويى خويشتن را به بازى مدار
4 - اى نفس ، اگر در هنگام معصيت ، علم و اعتقاد به حضور و اطّلاع حضرت حق ندارى كافرى و بىدين باشى ، و اگر دارى چگونه تصدّى آن از تو صدور مىيابد ؟ اين چه عمل عظيم الشّناعة و فعل ظاهر القباحه است كه اعظم اعاظم را احقر حقاير شمارى و با وى استخفاف كنى و باك ندارى و از خلق عاجز ترسى و شرم كنى و از قادر خالق ترسنده نباشى و شرمنده گردى ؟ فويل لك ثم ويل لك ، اين چه بىحيائى است . نظم :