اين طايفه دائم الذّكر و قائمالفكرند ، كه به ذكر احد و به فكر لحد پرداخته ، در معاش مبدأ را معاد ساخته ، خود را از گرداب اضطراب به ساحل اطمينان انداخته باشند . آرى
« أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » ،
( رعد ، 28 ) ، و اين شاهبازان قدسآشيانند كه بازگشت ايشان به قرب جناب حق بود . و خطاب و نداى
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً » ،
( فجر ، 27 ) ، دمبهدم از عالم غيب به گوش هوش ايشان رسد . نظم :
طبل رجعت مىزند هر لحظه دوست * آيهء توبوا إلى اللّه طبل اوست
ارجعى يعنى به جانان باز گرد * با خداى خويشتن همراز گرد
و نفس نفيس ايشان است كه : « من اللّه مشرقها و إلى اللّه مغربها » در شأن آنست ، و
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » ،
( بقره ، 156 ) ، برهان آنست .
پرتو مهر وجودم زان مرا * مشرق و مغرب بود قرب خدا
بدان كه چون بصيرت قلبيّهء سالك از كحل وحدت جلا يابد ، هر حسنى و جمالى را و هر ملاحت و آنى را پرتو حسن و جمال دلرباى ذو الجلال لا يزال بيند ، و به شعاع مهر انور از قرص وى محجوب نماند و بىاختيار فرياد كشد كه ، نظم :
اصل هر يوسف جمال ذو الجلال * اى كم از زن ، شو فداى آن جمال
يوسفى مىخواستم گل پيرهن * يوسفى ثانى به ديدم در تو من
عزيز من ! خميرمايهء آدمى عشق است ، و آدم بىعشق كلوخى است جنبان ، و نقشى است بىجان ، و خوانى است بىنان . نظم :
عشق است نشان زندگانى ور نى * زينسان كه تويى ، خواه بزى خواه بمير
هىهى ، هاىوهوى بزن ، و دل از علاقهء كونين بركن .
تا بدانى كه كنتُ كنزا چيست * هم بدانى كه هست و بود تو كيست
شرك باشد تعدّد هستى * چند مانى تو اندرين پستى
مست گرد از مى فنا و بگو * وحدهُ لا وجودَ الّا هُو
آرى ، چراغ پيش نور آفتاب پرتوى ندارد ، منارهء بلند در دامن كوه الوند پست نمايد ، و سراب را به آب نسبتى نبود .