( 38 - صحبت دنيا مصيبت آورد )
قياس كن كه چه حالت بود در آن ساعت آن كسانى را كه از قصور قيصرى به قبور تنگ و تاريك روند ، و از مركبان قارونى و جامهاى خاتونى و عادتهاى عادى و باغهاى شدّادى و مجلسهاى فرعونى و سامان هامانى و طمطراق نمرودى و طاق و رواق كسروى و خورشهاى الوان و زنان و كنيزان كه خواهان آن باشند و فرشهاى خوشنما و سيم و زر و جواهر و زيور و حيات بالذّات به ناگاه به يكبار جدا شوند . نظم :
اى خداوندان جاه و طمطراق * صحبت دنيا نمىارزد فراق
اندكاندك خانمان آراستن * پس بهيكبار از سرش برخاستن
و ديگر عزيز من ، نظم :
نشايد هوس باختن با گلى * كه هر بامدادش بود بلبلى
خفّت عقل و سبكى رأى اين هرزه درآى ، يعنى كار اغلب و اكثر اهل روزگار به سر حدى رسيده كه چشم برقى زنبور و لعاب كرم پيله و فضلات حيوانات و نباتات دارند و بول دادن در بولدان كردن و چارپايى را به زير ران درآوردن را كمال پندارند ، و به نزاكت لباس و طرح عمارت و باغ و آنچه تدان فخر و مباهات نمايند ، و به كشتن صد هزار جانور رضا دهند تا لقمهاى از آن در مبرز شكم سرگين سازند ، و به گاه باشد كه هشتاد يا نود موش و مانند آن را پوست بركنند و عمر و ايمان در سر آن صرف كنند و از آن پوستين سازند و درپوشند و نام آن را سنجاب و خز و سمور نهند ، و به جوهر عرضى و برّاقى و نرمى مومى آن بنازند و اين فكر نكنند كه اگر اين معنى از صفات كمال باشد بايد آن جانوران از اين بىهنران فاضلتر و كاملتر باشند ، زيرا كه ذاتى كجا است و عرضى كجا . آرى ،
« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ » ،
( اعراف ، 179 ) ، اكثر مردم از خواصّ و عوام كمترند از بهائم و انعام ، نظم :
همه بند شكم ز خُرد و بزرگ * همه درّندهاند چون سگ و گرگ
اى برادر ، الحذر صد الحذر ، از پرستش آذر و سجدهء آتش ، يعنى خشم بى جا راندن و عبد البطن بودن ، و بدانكه صبر باصره بر محرومى از مشاهدهء الوان و اشكال مطبوعه ، و