كار عاشق هرچه جز نالش بود كار دل است * چون ننالد عاشق مسكين كه بيمار دل است ؟
و در كشتى علم نشينيم و در بحر عمل رويم و به غوّاصى فكرت گوهر كمال اخراج كنيم و توحيد را با تنزيه مقرون سازيم ، و در مشاهده و معامله نلغزيم ، و از قشر امكان و پردهء پندار برآييم تا در حريم تجرّد لامكان درآييم ، كه كلام مليح : « لن يلج ملكوت السّماوات من لم يولد مرّتين » ، ( احاديث مثنوى ، ص 96 ) ، پيام مسيح است ، و پاى همّت در گليم قناعت كشيم و از حيطهء رياضت قدم بيرون ننهيم ، و سر به جيب مراقبه فروبريم ، و از گريبان مكاشفه برآريم ، و ديده بر معاينه گماريم ، و پرواى دنيا و سوداى عقبى نداريم ، و به همگى توجّه رو به خدا آريم ، و دست افتادگان گيريم ، و به يتيمان و بيوهزنان و مسكينان و غريبان و بىكسان و شكستگان مهربان باشيم ، و خاطر همسايگان نگاه داريم ، و مهمان را اكرام كنيم ، و با عيالان و متعلّقان به شفقت و مروّت و نصيحت و تربيت سلوك كنيم ، و با حيا و صبر زندگى نماييم ، و با رعاياى حواس و قوى و جوارح و اعضا به عدل به راه رويم ، و به تزكيهء نفس و تصفيهء قلب و تخليهء روح و تجليهء سرّ پرداخته ، خود را قابل واردات غيبى و الهامات لا ريبى و اشراقات انوار بيضاى وحدت گردانيم و راه بريم ، بر اينكه . نظم :
هستى اوست طوبى پربار * ما چو برگ و شكوفه و اثمار
و ارادت را ترك اراده دانسته ، از معلّم عمل در دبستان اخلاص و مدرسهء رضا علم حقيقى و حكمت الهامى انوار ياد گيريم و به طىّ اطوار سبعهء قلبيهء و شهود سبعهء الهيّه طومار درد و دفتر عشق خوانيم . نظم :
گذشت عمر تو در فقه و نحو و صرف و معانى * بهائى از تو بدين نحو صرف عمر بديع است
( 32 - طاعت و خدمت همه در راه خدا آوريم )
و روز به روز [ گام ] در ترقّى و عروج نهيم ، نه در تنزّل و هبوط ، و نخواهيم هرچه باشد ، از هركه باشد ، و بدهيم هرچه باشد و به هركه باشد . و يقين كنيم كه اگر از خالق بخواهيم و ندهد به از آن است كه از خلق بخواهيم و بدهد ، وسائل را از معطى و دشمن را از دوست دوستتر داريم ، و در حق خود نفسالامرىتر و خوردهگيرتر از آن باشيم كه در باب ديگران ، و هيچ داناى و درويش را امتحان نكنيم ، و ظاهر اهل ايمان را عنوان باطن