تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
عزيز من ، استعدادات و قابليّات به نوعى كاسته و كم شده و روى در تنزّل نهاده است كه در هيچ فرقه‌اى از امرا و علما و فقرا و اغنيا و شعرا و غيرهم مانند سلف خلقى بهم نرسد ، بلكه اگر ناقصان زمان سابق را با كاملان اين دور لاحق بسنجند دوران پيشين به نزديكان پسين فايق و زايد آيند ، همانا كه آباى علوى و امّهات سفلى پير و عقيم گشته‌اند و در پشت آن و در رحم اين قوّت تكميل مواليد و نشو و نماى اولاد نمانده است . يا انتخاب بر اشخاص و آحاد اصناف نوع انسان زدند و فاليز جهان به آخر رسيده است ، يا آنكه نسبت به حامل طبيعت كه باردار افراد كائنات است مضمون : « قد سمع القهقهة قد رجع القهقرى » تحقّق يافته ، آيندگان هميشه از گذشتگان مىگويند ، خواه اصحاب دين و خواه ارباب دنيا ، و دائما صدا و نداى « رحمت به نبّاش اوّل » نسبت به هر گروهى در فضاى اين گنبد گيتى پيچيده است ، اين است كه مىگويد :
دعوت على عمرو فلمّا فقدته * فعاشرت أقواما بكيت على عمرو
و آخر الزمان و يوم البتر اين معنى دارد . نظم :
فساد معدهء دهرند اين گران‌طبعان * كجاست خواجه نصيرى كه درد هر جُلّاب
بايد كه قيامت به پا شود و اين نظام از هم پاشد . اگر بر سبيل ندرت و اتّفاق موحّد واقعى كه او را به قدر [ ذره‌اى ] علمى و معرفتى باشد در اين زمان به هم رسد ، طبع دون روزگار ناپايدار و نفس نحس صغار و كبار اشرار دهر غدّار با وى نسازد و هيچ احدى به تعظيم و تكريم وى توجه نكند . تا بوده چنين بوده است و تا باشد چنين باشد . نظم :
در اين مُقرنس زنگارگون رنگارنگ * بر آبگينهء ارباب دانش آمد سنگ نهاد چرخ مُقوس كج است همچو كمان * از آن نشسته به خاكند راستان چو خدنگ كسى كه گام در اين بحر مىنهد بىكام * به كام مىرسد آخر ولى به كام نهنگ
الحمد للّه على ذلك ألفا ألفا . چون حقيقت حال بدين منوال است ، بارى كارى كن كه پاك به دهر آمده ناپاك به خاك نروى . نظم :
نزد روشندل بود اين خانه زندانى دودر * يا كه حمّامى است سرگينش زر و جاه آور است
نفس تو نتاب ، حرص مزبل ، بخل تون و وهم دود عقل حمّامى و حوضش حكم شرع انور است