مربوط على علاقة فذلك قلب المنافق ، و قلب مصفّح فيه إيمان و نفاق . فمثل الإيمان فيه كمثل البقلة يمدّها الماء الطّيّب ، و مثل النّفاق فيه كمثل القرحة يمدّها القيح و الصّديد . فأىّ المدّتين غلبت عليه حكم له بها » ، ( على اصغر حكمت ، امثال قرآن ، ص 246 ، به نقل از تفسير ابن كثير ، ج 6 ، ص 120 ) .
و بناى اختلاف اين چهار قسم بر آن است كه دل نتيجهء روح و نفس است ، مانند سكنجبين نسبت به سركه و قند . و ميان روح و نفس تجاذب و تطارد واقع باشد ، روح خواهد كه نفس را به عالم خود كشد و نفس خواهد كه روح را به عالم خود كشد و هميشه خواهند در اين تجاذب و تنازع باشند ، گاه روح غالب مىشود و نفس را از مركز سفلى به مقام علوى مىكشد و گاه نفس غالب مىشود و روح را از اوج كمال به حضيض نقصان مىكشد . و دل پيوسته تابع آن طرف بود كه غالب گردد تا آنگاه كه ولايت وجود همگى بر يكى مقرّر شود و دل بر متابعت او قرار گيرد ، و سعادت و شقاوت مترتّب است بر اين دو انجذاب .
اگر سعادت ابدى دررسد و روح را مدد توفيق ارزانى دارد تا قوّت گيرد و نفس را با لشكرش مغلوب گرداند و از مهبط خلقيّت به مصعد قدم ترقّى كند و بكلّى از نفس و قلب اعراض كرده بر مشاهدهء حضرت ذو الجلال اقبال نمايد ، دل نيز به متابعت او از مقام قلبى كه تقلّب لازم او است به مقام روحى مترقّى و متصاعد شود و در مقرّ روح قرار گيرد ، و آنگاه نفس نيز در پى دل رود و از محلّ و مقرّ خود كه عالم طبيعت است بيرون آيد و به مقام دل رسد . و اينچنين دل دل مؤمن است كه در وى هيچ شرك و كفر نبود و همه توحيد و عرفان بود .
و اگر نعوذ باللّه حال برعكس اين باشد و آثار شقاوت و سخط ازلى دررسد و روح را مخذول و نفس را منصور گرداند و قلب روح را به عالم خود كشد ، روح از مقام خود به محلّ قلب آيد و قلب را از مقام خود به محلّ نفس آرد و نفس در زمين طبيعت متأصّل و راسخ گردد . و اين دل دل كافر بود كه در وى جهل و ظلمت و قساوت بىنهايت باشد .
و اگر هنوز نفرت كلّى از هيچ اطراف واقع نبود و تجاذب و تنازع باقى بود ليكن
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: ادهم عزلتى خلخالى
ص١٢٦