تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
جسته و از مضيق غفلت رسته و بر مسند عزّت نشسته بود ، سيران و طيران در عالم معانى كارش و شهود اسرار ملك و ملكوت مدارش ، عنايت
« وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » ،
( انعام ، 75 ) ، زهرهء نخلهء خلّتش ، و كرامت
« وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا » ،
( شورى ، 52 ) ، ثمرهء طوباى معرفتش . شعر :
شهسوار ملك عرفان شهريار مصر دين * تاجدار لى مع اللّه نامدار ماء و طين كامكار عالم دل قطب افلاك كمال * آفتاب استوار برهان ارباب يقين شاه‌باز لامكان سيمرغ قاف ربّ حق * بلبل گلزار توحيد و هماى پاك‌بين

( 24 - درد بىدردى ندارد هيچ درمان اى عمو )

اى بىدرد دل سرد ، خنكى تا چند و تيرگى تا كى ، هرزه‌گردى نه رهنوردى است ، و بىدردى نه مردى . درد كه نيست دوا كجاست و كراست و چراست ، اين است سخن راست . نظم :
بود هر درد را درمان به غير از درد بىدردى * كه در نه حُقّه افلاك پيدا نيست درمانش
مرد را درد مرد كند و از همه فرا نمايد . نظم :
كفر كافر را و دين ديندار را * ذرّه‌اى دردت دل عطّار را
بنال و بگذار . و بسوز و بساز ، تا با بىنياز همراز شوى و از انجام به آغاز روى . نظم :
اى خنك چشمى كه آن گريان اوست * وى همايون دل كه آن بريان اوست تا نگريد ابركى خندد چمن * تا ننالد طفل كى جوشد لبن

( 25 - دل از غير اللّه بيگانه كن )

تار و پود لعاب عنكبوت آز را حجاب چهر جان و پردهء جمال جانان مساز ، و دل را كه واحد تحقيقى است با احد حقيقى مايل ساز ، و بدان‌سان با آن نور الانور مألوف و مأنوس شو كه علاقهء ما سوى حضرت او به همگى از معنى تو زائل شود . نظم :
چه خوش گفت آن مرد روشن‌ضمير * به شخصى كه بودى خميرش فطير بگير از وجود خدا آيه‌اى * بزن بر خمير خودت مايه‌اى تو خود را بپز خام و نارس مهل * كه نان فطير آورد درد دل
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 123 | ادهم عزلتى خلخالى