نجمى نور اوست طالع ، و در هر ذرّه و قطره حقيقت اوست غارب . نظم :
هرجا چاهى است يوسفى در وى هست * صاحبنظرى ليك در اين قافله نيست
شميم نسيم و عطر ياسمين از كوى او و بوى اوست . « إنّ للّه فى أيّام دهركم نفحات ، ألا فتعرّضوا لها » ، ( جامع الصغير ، ج 1 ، ص 80 ) ، نظم :
نَفسنَفس اگر از باد بشنوم بويت * زمانزمان كنم از غم چو گل گريبان چاك
و بعد از انتهاى اتمام اين نشئهء دنيا كه سر از گريبان افق آخرت بر آرد روشنتر و لطيفتر از اين به جلوه درآيد .
« فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ عَلى أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ » ،
( معارج ، 41 ) ، نظم :
چو برگيرد حجاب از روى خود يار * بگردد تلخ شيرين خار گلزار
چو درّد پردهء افلاك و عنصر * از اين اصداف بيرون آيد آن دُر
جهان روشن شود از مهر رويش * ز هر جانب ببينى روبرويش
« وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ ، فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ » ،
( بقره ، 115 ) ، [ گلشن راز : ]
دل يك قطره را گر برشكافى * برون آيد از او صد بحر صافى
به باطن دانهاى صد معدن آيد * به معنى ارزنى صد خرمن آيد .
( 15 - اندر ملكوت و ملك آدم برتر )
بدان كه برزخ جامع مشرقين و مغربين ملك و ملكوت كه آدمى است انور و احسن از هريك از آن دو بود ، و افضليّت او از ملك أظهر من الشّمس و أبين من الأمس است . [ حافظ ] :
فرشته عشق نداند كه چيست قصّه مخوان * بيار جام و شرابى به خاك آدم ريز
پس از خود غافل مشو و به خود جاهل ممان كه امانتدار إله و گنجور پادشاهى . نظم :
آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعهء به نام من ديوانه زدند
« وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا » .
( احزاب ، 33 ) ، نظم :
ظلومى و جهولى نيست نقصان * كمال معرفت زان يافت انسان
آنكه در تو پوشيده است هم از تو پيدا است ، عدل و علم بيار تا پى برى به يار ، نظم :