تعالى اللّه اين چه مقال است كه ادراك آن جز صاحب حال را محال بود ، و اين چه بيان است كه برهان آن عيان و ايان است .
« وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ » ،
( احزاب ، 4 ) ، للحكيم غزنوى ، نظم :
اين جوهر روح ما آميخته با عشق است * چون بوى به باد اندر چون رنگ در آب اندر
ما گر تو شديم اى جان ، چه شگفت كه در قوّت * درّاج عقابى شد چون شد به عقاب اندر
هر لحظه يكى عيسى از پرده برون آرى * مريمكدهها دارى گويا به حجاب اندر
هركه هر نفس و هردم را با ياد حضرت دوست و با شهود وجود پرجود او گذراند گويد كه همه اوست . پس اگر انفاس متبرّكهء او إحياء اموات نفوس و قلوب نمايد ، چون نسيم فصل ربيع و نفخهء صور ، بعيد نبود . للحكيم الغزنوى ، نظم :
تا بىتوام از عدم كمم كم * چون با تو شدم همه جهانم
گر از نَفَسَم حيات زايد * از تو بود اى تو عقل و جانم
در سر كنم از فنا أنا الحقّ * مفتون توأم ز در مرانم
( 12 - رو به مغز آورده ترك پوست كن )
برف آب شده و قطرهء به دريا و اصل گشته و آهن در آتش تافته و ضوء چراغ در پرتو محو گرديده ، اگر ادّعاء « أنا الماء » نمايد ، و دعوى : « أنا النّار » كند ، و « أنا الشّمس » بر زبان راند معذور بود . شعر :
چو كردى خويشتن را پنبهكارى * تو هم حلّاجوار اين دم بر آرى
عقل عقيله را بهجا بگذار ، كه مركب تا حوالى درگاه سلطان راه دارد و نه به درون حرم و بارگاه . و چنان كه روح و حسّ مؤسّس به طبع را به عالم خيال سبيل نبود ، و خيال مؤسّس به حسّ را به عالم عقل راه نباشد ، عقل مؤسّس به خيال را نيز بهطور برتر راه نبود و از اسرار آن آگاه نتوان شد ، اگرچه در آنطور بر ضدّ و خلاف معنى عقل چيزى نباشد . ميرزا جانى عزّتى . شعر :
در پيروى عقل به جز حيرت نيست * گمره شود آن كز پى گمره افتد
خصوصا عقل جزوى معاشى ابناى زمان كه پهلو به وهم زند ، نفس تو را به دنيا خواند و عقل به عقبى ، و عشق به خدا ، ببين كه كدام بهتر و نيكوتر است ، آن را