ما و تو ز هم جدا نهايم امّا هست * ما را به تو حاجت و ترا با ما نى
نام غير مبر ، زيرا كه اسم بىمسمّى بىمعنى است ، و بديهى است كه مسمّاى ديگر جز حق نيست . اگر باور ندارى ، ثبّت العرش ثمّ انقش . نظم :
چند باشى بگو چنين اعمى * چشم بگشاى تا ببينى يار
نيست موجود هيچكس جز يار * ليسَ فى الدار غيرهُ ديّار
نور آفتاب هرچند كه بر پاك و پليد تابد ، نه از مشك بويى گيرد و نه از گل رنگ ، و نه از خار عار برد و نه از خارا ننگ ، نظم :
از آن طرف نپذيرد كمال او نقصان * از اين طرف شرف روزگار ما باشد
و در حديث نبوى و خبر مصطفوى آمده است كه : « كلّ مولود يولد على الفطرة فأبواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه » ؛ ( عوالى اللّئالى ، ج 1 ، ص 35 . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 287 ، رقم 6356 ) ، پس مىبايد كه نظر از رسوم عرفى و اعتقادى تقليدى كه يهوديّت و نصرانيّت و مجوسيّت تحقيقى بود و از جستجوى آن نگار خوشروى خوشخوى از آباى علوى و امّهات سفلى فارغ نشينى ؛ و در تحصيل آن جوهر گرانمايه و گوهر پرقيمت ، كان عيان و نهان وجود خود را بكنى ، كه آن آب حيات و نقد مطلق در ظلمت ظلومى و جهولى حبّة القلب « الفقر سواد الوجه فى الدّارين » صورت و معنى تو مختفى است ، و حجاب وجه اقدس و جمال انور او تقيّدات و تعدّداتى است كه در ظاهر وجود واقع شده ، از قبيل موج دريا و آنا فآنا متغيّر و متبدّل شوند ،
« بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » ،
( ق ، 15 ) ، و بر سبيل تتالى و تتابع بدل هر معدومى مثل آن متعاقب به جاى آن آيد ، و از توارد امثال ، محجوبان از ادراك آن محرومند . نظم :
بحرى است نه كاهنده نه افزاينده * امواج برو رونده و آينده
عالم چو چنين عبارت از امواج است * نبود دو زمان بلكه دو آن پاينده
( 11 - تعريف حقايق اشياء غيرممكن است )
هرچند كه حقايق موجودات را تعريف مىكنند ، در حدود و تعريفات ايشان غير از اعراض چيزى مأخوذ نمىباشد ، چنان كه مىگويى كه انسان حيوان ناطقى است ، و