زهى بدبخت بىدولت كه نيل اين سعادت عظمى را براى هيچ دنيا فوت كند ، و از اعلا علّيين
« فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها » ،
( روم ، 30 ) ، و ذروهء ارفع
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ » ،
( تين ، 4 ) ، به اسفل السّافلين طبيعت و هيولى تنزّل كند و تا ابدالآباد در آن مىماند . نظم :
بود قدر تو برتر از ملايك * چو قدر خود نمىدانى چه حاصل
( 10 - آفريدگار وجود دارد و ديگر همه ممكنات اعراضاند )
اگر خواهى كه به طريق عقل و علم ترا شعور تمام بر آنچه گذشت حاصل آيد ، و بدانى كه حقيقت انسان به غير از استعداد و قابليّت چيزى نبود ، و سواى وجود حقيقى ، جواهر و اعراض ممكنات همه اعراضند ، و اندراج كثرت شئونات و صفات در وحدت ذات ، مانند نصفيّت و ثلاثيّت و ربعيّت و ما فوق آن است إلى غير النّهاية در معنى واحد عددى ، و همان واحد است كه به اعتبار وقوع آن در مراتب شمار اسامى مختلفه به هم مىرسد ، و به صفات متكثّره موصوف مىگردد ، و در نفس الأمر مطلقا غبار تعدّد بر دامن توحّدش ننشسته باشد ، و هرچه هست همه او بود . آرى : واحدنا ألف و ألف واحد . نظم :
مجموعهء كون را به قانون سبق * كرديم تصفّح ورقا بعد ورق
حقا كه نديديم و نخوانديم در او * جز ذات حق و شئون ذاتيهء حق
« أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ ، أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ » ،
( فصّلت ، 54 ) ، نظم :
همسايه و همنشين و همره همه اوست * در دلق گدا و اطلس شه همه اوست
در انجمن فرق و نهانخانهء جمع * باللّه همه اوست ثمّ باللّه همه اوست
« ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا » ،
( مجادله ، 7 ) ، نظم :
يكى درخت كل اندر ميان خانهء ماست * كه جمله سروقدان پيش قامتش پستند
احاطهء مفهوم كل بر جزئى و معيّت معنى بالفظ ، انسب امثلهء وارد است در باب احاطهء حق عزّ اسمه به عالم و معيّت وى به آدم . نظم :
اى در حرم قدس تو كس را جانى * عالم به تو پيدا و تو خود پيدا نى