به رخش علم و چوگان عبادت * ز ميدان در ربا گوى سعادت
و عروج از اين زندان ظلمانى و خاكدان فانى به عالم علوى نورانى بىواسطهء فضل و حكمت و بىوسيلهء علم و معرفت صورت نبندد . بيت :
نبود از بهر آسمان ازل * به نردبان پايه به ز علم و عمل
و علامت علم نافع و نشان قال حالى آن است كه آدمى را از هواى دنيا خالى سازد . نظم :
آنچه بر عالمان و بال بود * حبّ دنيا و جمع مال بود
علم سوى در إله كشد * نه سوى نفس و مال و جاه كشد
علم در دست جاهل خودراى * چون چراغى است در طهارت جاى
* * *
( محاسبهء نفس و عبرت گرفتن از مردگان )
اين تكبّر زهر قاتل دان كه هست * از مى پرزهر شد او گيج و مست
كبر از آن جويد هميشه جاه و مال * كه ز سرگين است گلخن را كمال
و از حقتعالى عطاى باقى خواه ، نه نعمتهاى فانى ، و تواضع به همه كس كاربر ، يعنى خود را از همه حقيرتر بشمر و بىتعيّن باش . للمولوى :
نردبان خلق اين ما و منى است * عاقبت زين نردبان افتادنى است
هركه بالاتر رود احمقتر است * كاستخوانش بيشتر خواهد شكست
از معصيت نفرت كن و به طاعت رغبت نما ، زيرا كه لذّت معصيت برود و تلخى آن بماند و تلخى طاعت برود و لذّت آن بماند و در عافيت شاكر و در بلا صابر بسر بر .
للمولوى :
رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ * گرد گله توتياى چشم گرگ
* * *