هىهى در طفلى پستى ، در جوانى مستى ، در پيرى سستى ، پس خدا را كى پرستى ؟ حافظ :
اى جوان سرو قد گويى بزن * پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
برخيز و قدم از جاى خود بردار ، و پشتپايى بر اسباب و آلات دنياى بىثبات زن كه به ميل و التفاتش نيرزد ، و نعم البدل آنچه خواهى با توست ، و در توست و آسانتر از دور تر از آن ميسّر شود و دست دهد . نظم :
گر نباشد خانههاى زرنگار * مىتوان بردن بسر در كنج غار
ور نباشد فرش ابريشم طراز * با حصير كهنهء مسجد بساز
ور نباشد مشربه از زرّ ناب * با كف خود مىتوانى خورد آب
ور نباشد شانهاى از بهر ريش * شانه بتوان كرد با انگشت خويش
ور نباشد دور باش از پيش و پس * دور باش نفرت خلق از تو بس
ور مزعفر نبودت با قند و مشك * خوش بود دوغ و پياز و نان خشك
هرچه بينى در جهان دارد عوض * در عوض گردد ترا حاصل غرض
بىعوض دانى چه باشد در جهان * عمر باشد عمر قدر آن بدان
مال بىمآل تا به ساحل مرگ با تو همراه بود ، و رفيقان و آشنايان و خويشان تا لب گور ، و عملت اگر نيك و اگر بد تا قيامت با تو باشد . پس به تحسين عمل و اصلاح حال پرداز نه به جمع مال ، با خدا انس گير نه با خلق ، و به روحانيان مايل باش نه به فانيان . للمولوى :
از عقول و از نفوس باصفا * نامه مىآيد به جان كى بىوفا
ياد آر كان پنج روزه يافتن * رو ز ياران كهن برتافتن
غم دل خور ، نه غم گل ، طبق نان و فرح آنان را قبله مساز ، اقبال به كعبهء حقيقت كن ، و رايض و راكب باش نه مركوب ، غريبى در ميان اين اركان و مسافر عجيبى در اين جهان ، راه طى كن ، براى هيچ و پوچ و لوج خان ويران اين زندان خود را مكش . للمولوى :
در زمين ديگران خانه مكن * كار خود كن كار بيگانه مكن
كى است بيگانه ؟ تن خاكى تو * كز براى اوست غمناكى تو
خلق پندارند عشرت مىكنند * با خيال خود مسرّت مىكنند