( عمر عزيز در كسب مقاصد عاليه مصروف ساز )
فيا أيّها العاقل ، عمر عزيز و زندگانى گرامى را به تمامى و همگى به تحقيق مطالب و تحصيل مقاصد باقيهء دائمه مصروف ساز و به جز كسب كمال و حال به چيزى ديگر مپرداز تا از اصحاب اليمين باشى ، نه از اصحاب الشّمال ، و از مقرّبان بشوى نه از مخلّفان ، و از نزديكان و آشنايان باشى نه از دوران و بيگانگان ، و از آزادان باشى نه از گرفتاران . نظم :
هان و هان اى راهرو بيگاه شد * آفتان عمر سوى چاه شد
اينچنين عمر عزيز بىبها * مىدهىاش بىعوض هردم چرا
حيف نايد مر ترا اى مرد كار * گل دهى از دست و بستانى تو خار
بيشمار و بىحد و بىعد شود * عمر ده روزه كه در طاعت رود
چون گذشته گذشت ، آينده را نيز مگذران و حال را مغتنم دان . شعر :
ما فات مضى و ما سياتيك فأين * قم فاغتنم الفرصة بين العدمين
آنچه فوت شد گذشته است ، و آنچه زود باشد كه بيايد ترا پس كو ؟ برخيز ، و فرصت را از دست مگذار در ميان دو عدم . بيت :
تلف كردى به هرزه نازنين عمر * نگويى در چه كار است اينچنين عمر
و به تلافى ايّام جوانى كه خلاصهء روزگار زندگانى است بارى در پيرى درياب .
نظم :
حاليا اى عندليب كهنهسال * سر بكن افغان و يك چندى بنال
چون نكردى ناله در فصل بهار * در خزان بارى قضا كن زينهار
تا كه دانستى زيانت را ز سود * توبهات نسيه گناهت نقد بود
عمرت از پنجه گذشت و يك سجود * كت به كار آيد نكردى اى يهود
شد همه بر باد ايّام شباب * بهر دين يك ذرّه ننمودى شتاب
بارى اكنون آنچه بتوانى بكن * با خود از اين بيش نادانى مكن