( قاعدهء زندگانى و قانون كامرانى دو جهانى )
پس اولى و انسب آنست كه شروع كنيم در آنچه گفتنى و نوشتنى است و فىالجمله از آن بگوييم و بنويسيم .
اى عزيز ، ضابطهء معيشت و قاعدهء زندگانى و قانون كامرانى دو جهانى آن است كه آدمى به شهوات بىاعتبار و لذّات ناپايدار اين سراى فانى مغرور و مسرور نشود ، و حيات آن جهانى و نعمت جاودانى جسمانى و روحانى آن را در سر اين جيفهء مردار نگذارد كه به مشقّت به دست آرند و به محنت نگاه دارند و به حسرت بگذارند و در وقت تسليم و رحلت ، روز قبر و برزخ ، و معاد و بعثت ، ندامتى كشد و عذابى چشد كه ما فوق آن متصوّر نگردد . پس والى عادل و قاضى عاقل و محتسب كامل ولايت وجود و شهر بدن و تن خود بايد بود و صرّاف بينا و جوهرى دانا ، نقد عمل و جواهر انفاس عمر نازنين با طيب را به خبيث بدل ننمايى ، و رايج به قلب نكنى ، و مغشوش را از غش خالص سازى ، و با رعاياى جوارح و اعضا و محترفهء حواس و قوى به عدل و ميانهروى سلوك كنى ، چون از پى امروز فردايى است و هريك از نيك و بد را على حده مأوايى ، بايد كه بامداد وعدهء شام و شب وعدهء روز به نفس ندهى ، و از عبادت و محبّت سنگپارهاى چند كه نقره و طلا است ننگ دارى . بيت :
رز نبود جز صنم ، پس نپسندد خداى * دل كه نظرگاه اوست جاى صنم ساختن
تعس عبد الدّينار ، تعس عبد الدّرهم . للمولوى :
بتپرستان را كنى لعن اى پسر * تو شده از زرپرستى بىخبر
بتپرست و زرپرست اينجا يكى است * من ندارم شك اگر در تو شكى است
جوهر حكمت و گوهر معرفت طلب ، نه سنگريزهء رنگين بىثبات . نظم من على شير :
آتشين لعلى كه تاج خسروان را زيور است * اخگرى بهر چنان خامى بپختن در سر است
و هر ساعت و دقيقه را از زمان كه بر تو مىگذرد ، بلكه هر نفس و آنى را كه از غيبت تو مىرسد ، دم آخرين و حيات واپسين شمارى ، و مهمانان غيبى را شناسى و قدر و قيمت آن بدانى ، و به هرزه و لاطايل در آن مشغول نباشى . شعر :
بىماحصل است كار دنيا * بىرونق و تار دار دنيا