مرآت اتمّ و مطلب اهمّ اوست . رباعى :
آن روز كه دوست صورت ما مىكرد * اسرار وجود را هويدا مىكرد
چون نيك بديديم طلسمى مىساخت * ذات و صفت خود اندر آنجا مىكرد
« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ » ،
( مؤمنون ، 14 ) ، رباعى سبحانى :
آن گنج خفى نكرد ظاهرشان را * تا خلق نكرد حضرت انسان را
شمع است نمايندهء كس در شب تار * هرچند كه خودساخته باشد آن را
اگرچه در سر هر ذرّهاى هواى او است و در دل هر حبّهاى نواى او ، و آن جواد على الإطلاق محيط عالم انفس و آفاق است و با همهء موجودات مع و قرين ، و بىبود آن هست و بود اشيا نمود و بود صورت نبندد ؛ امّا ژندهپيل احمد جام چاشنى ديگر دارد ، يعنى انسان ، و از يك جهت به حسب حقيقت هر شىء كه هست هم بدين ترانه ترنّم دارد ، و از همه چيز بدان حضرت راهى است .
« وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » ،
( اسراء ، 44 ) ، و
« كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ » ،
( روم ، 32 ) ، اندرج الكلّ فى الكلّ ، و كلّ شىء حىّ ناطق .
آه من العشق و حالاته * أحرق قلبى بحراراته
ما نظر العين إلى غيركم * أقسم باللّه و آلائه
افراط صفت محبّت و غلبهء آتش عشق است كه خار اغيار را سوخته ، اين در مىگشايد و اين همه مىفرمايد و مىگويد ، رباعى :
در باغ جهان گشتم ، آن مرغ خوشالحان را * خود فاخته خود كوكو خود سرو روان ديدم
در عالم يكتايى كاغيار نمىگنجد * گفتا منم آن دلبر از هركه بپرسيدم
اى مُصحف رويت را اوراق جهان يكسر * شيرازهء آن گفتى ظاهر شده ببريدم
دلّالهء حسن تو مشّاطهء هر خوبى است * دل را به رخ خوبان مشتاق از آن ديدم
فرقى نشدم ظاهر در دايرهء وحدت * گر مورچهء لنگى ور پيل دمان ديدم
من عزلتى زارم از تفرقه بيزارم * در هرچه نظر كردم يك چيز از آن ديدم
فسبحان من تجلّى ذاته لذاته بذاته فى ذاته . نظم :
جناب عشق حق كرد اين تمنّا * كه در مشكات نور عالمآرا