دهد جلوه جمال اللّه خود را * كند در حُسن خود هردم تماشا
تقدّس ذاته عن درك أبصار * تجلّى وجهه فى كلّ أشيا
تا معنى آدمى ، قطرهوار در بحر ذخّار ، و ذرّهوار در آفتاب عالمتاب در هستى مطلق گم نگردد ، و مجنونوار همه ليلى نشود ، به كنه اين گفتار و مغز اين اشعار راه نبرد . نظم :
بهبه چه كلام دلكش است اين * هىهى چه سخن ، چه آتش است اين
اللّه چه پيام كامسوز است * يا ربّ چه چراغ دلفروز است
بخشيد ضياء وجود ما را * آراست نمود و بود ما را
نسبت جبلّى و قابليّت فطرى و استعداد ذاتى و درد تمام و صدق و اخلاص و يقين بايد تا گره از كار بگشايد . شعر :
شربت بكأس الحبّ في المهد شربة * حلاوته موجودة الآن في الحلق
يقولون لي باللّه هل أنت عاشق * فقلت فهل يوم خلوت من العشق
گفتم اين جام جهانبين به تو كى داد حكيم * گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد
العشق جنون إلهىّ بشنو ، عاشق صادق شو . بهاء الدين :
أدر كأسا و ناولها ألا يا أيّها السّاقى * مضى فى غفلة عمرى كذلك يمضي الباقي
رموز عشق مىسازد ترا از سرّ كار آگه * نه تحقيقات مشّايى نه تدقيقات اشراقى
اگر مفهوم عموم انام را قوّت دريافت حقيقت اين حال بدان منوال كه هست بودى عشق معركهگير مجلسآرا در اين مقام در منطق بگشادى و داد سخن بدادى ، چون آن نيست اين نخواهد بود . گلشن :
در اين مشهد كه انوار تجلّى است * سخن دارم ولى ناگفتن اولى است
و ديگر اطناب سخن در اين باب مانع است از تنبيه و تأديب و از تبيين نصايح بدان از مقصد اصلى باز مىدارد . ايضا بيان حال بىقال محال بود ، بيت :
قصّهها مىنوشت خاقانى * قلم اينجا رسيد و سر بشكست
* * *