و قرينهاى كه دلالت بر آن كند تحقّق ندارد ، و پوشيدن آن در حجاز متعارف نباشد ، در پيچ و تاب اضطراب دست و پا زدن و اعتراف به عجز و جهل خود كردن است .
و همچنين عطف گرفتن آن بر « رءوسكم » ، به قصد اقتصار ، در ريختن آب كه غير متبادر است از لفظ بهغايت از عقل و عربيّت غريب و بعيد بود ، خصوصا كه التباس به هم رسد و حرف عطف در ميان آمده باشد . و به همسايگى « رءوسكم » تجويز جرّ
« أَرْجُلَكُمْ »
كردن و از آنچه اظهر و اصوب است عدول نمودن ترك محمل قريب و تجسّس محامل دور بود .
و آنچه از احاديث مخبر از وضوء مذكور بيانى ، مذكور ساختيد ، به مثل و امثال آن از ائمّهء معصومين ( ع ) كه طرز آباء و مذهب اجداد خود را بهتر از ديگران مىدانند ، معارضه كرده مىشود ، چنان كه از آن حضرت مروى است كه پيغمبر ( ص ) ، چون وضو ساخت مسح پا كرد . و آنچه از ابن عبّاس نقل كرديد به خلاف آن است كه از او مشهور است ، و شما نيز در كتابهاى خود نوشتهايد كه مذهب او مسح است .
و امام فخر رازى و غير او نيز در باب او نقل اين منى كردهاند و از او منقول است كه :
« الوضوء غسلتان و مسحتان . من باهلنى باهلته » ، يعنى : وضو شستن دو عضو است و مسح كردن دو عضو . و هركه مباهله كند با من در اين باب مباهله مىكنم با وى .
و امّا آن حديث كه از عبد اللّه عمر نقل كردهايد بر تقدير تسليم مىتواند بود كه امر رسول ، عليه السلام ، به غسل پاشنههاى پا بنا بر نجاست آن باشد ، نه براى رفع حدث .
و مؤيّد اين است آنچه متعارف است كه اعقاب اعراب حجاز كه اكثر پابرهنه مىگشتند تركيده و آلوده به خون و غير آن مىبود ، تا آنكه نقل كردهاند كه بعضى با پول خود آن را مىشستند و مىپنداشتند كه مگر پاك مىشود ؛ و ديگر اصحاب بنا بر چه مرتكب مسح شده بودند كه حضرت ، ايشان را از آن منفع و نهى مىنمود ، نه كه معلوم شد كه مسح معمول بوده . و منشأ اعمال اصحاب كه اعلم از ما و فقهاى شما بودهاند مشاهدهء افعال پيغمبر و استماع اقوال آن سرور بود بلا واسطه ، لا سيّما در امور متكرّره كه در شبانهروزى چند بار واقع مىشد ، چون وضو و نماز .
پس معلوم شد كه آن مسح كردن ، چنان كه عبد اللّه عمر خبر داده به تعليم