كام بنما و كن او را تلخ كام * كى خورد دانه چو شد در حبس دام
شد زن او نزد قاضى در گله * كه مرا افغان ز شوى ده دله
قصه كوته كن كه قاضى شد شكار * از مقال و از جمال آن نگار
گفت اندر محكمه است اين غلغله * من نتانم فهم كردن اين گله
گر به خلوت آيى اى سرو سهى * از ستمكارى شو شرحم دهى
گفت خانهى تو ز هر نيك و بدى * باشد از بهر گله آمد شدى
خانهى سر جمله پر سودا بود * صدر پر وسواس و پر غوغا بود
باقى اعضا ز فكر آسودهاند * و آن صدور از صادران فرسودهاند
در خزان و باد خوف حق گريز * آن شقايقهاى پارين را بريز
اين شقايق منع نو اشكوفههاست * كه درخت دل براى آن نماست
خويش را در خواب كن زين افتكار * سر ز زير خواب در يقظت بر آر
همچو آن اصحاب كهف اى خواجه زود * رو به ايقاظا كه تحسبهم رقود
گفت قاضى اى صنم معمول چيست * گفت خانهى اين كنيزك بس تهى است
خصم در ده رفت و حارس نيز نيست * بهر خلوت سخت نيكو مسكنى است
امشب ار امكان بود آن جا بيا * كار شب بىسمعه است و بىريا
جمله جاسوسان ز خمر خواب مست * زنگى شب جمله را گردن زدهست
خواند بر قاضى فسونهاى عجب * آن شكر لب و آن گهانى از چه لب
[ در مكر زنان ]
چند با آدم بليس افسانه كرد * چون حوا گفتش بخور آن گاه خورد
اولين خون در جهان ظلم و داد * از كف قابيل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بريان ساختى * واهله بر تابه سنگ انداختى
مكر زن بر كار او چيره شدى * آب صاف وعظ او تيره شدى
قوم را پيغام كردى از نهان * كه نگه داريد دين زين گمرهان
رفتن قاضى به خانهى زن جوحى و حلقه زدن جوحى به خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق الى آخره
مكر زن پايان ندارد رفت شب * قاضى زيرك سوى زن بهر دب
زن دو شمع و نقل مجلس راست كرد * گفت ما مستيم بىاين آب خورد
اندر آن دم جوحى آمد در بزد * جست قاضى مهربى تا در خزد
غير صندوقى نديد او خلوتى * رفت در صندوق از خوف آن فتى
اندر آمد جوحى و گفت اى حريف * اى وبالم در ربيع و در خريف