تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 980

مساهمون:

ص٩٨٠
بس سپه بنهاده دل بر مرگ خويش * روشنيها و ظفر آيد به پيش

[ تمثيلى ديگر ]

ابرهه با پيل بهر ذل بيت * آمده تا افكند حى را چو ميت
تا حريم كعبه را ويران كند * جمله را ز آن جاى سر گردان كند
تا همه زوار گرد او تنند * كعبه‌ى او را همه قبله كنند
و ز عرب كينه كشد اندر گزند * كه چرا در كعبه‌ام آتش زنند
عين سعيش عزت كعبه شده * موجب اعزاز آن بيت آمده
مكيان را عز يكى بد صد شده * تا قيامت عزشان ممتد شده
او و كعبه‌ى او شده مخسوف‌تر * از چى است اين از عنايات قدر
از جهاز ابرهه‌ى همچون دده * آن فقيران عرب توانگر شده
او گمان برده كه لشكر مىكشيد * بهر اهل بيت او زر مىكشيد

[ پايان حكايت آن شخص كه خواب ديد ]

اندر اين فسخ عزايم وين همم * در تماشا بود در ره هر قدم
خانه آمد گنج را او باز يافت * كارش از لطف خدايى ساز يافت

مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او پند را و در رميدن او از ايشان و شيدا و بىخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بىدستورى خواستن ليك از فرط عشق نه از گستاخى و لا ابالى ، الى آخره

آن دو گفتندش كه اندر جان ما * هست پاسخها چو نجم اندر سما
گر نگوييم آن نيايد راست نرد * ور بگوييم آن دلت آيد به درد
همچو چغزيم اندر آب از گفت الم * و ز خموشى اختناق است و سقم
گر نگوييم آشتى را نور نيست * ور بگوييم آن سخن دستور نيست
در زمان بر جست كاى خويشان وداع * انما الدنيا و ما فيها متاع
پس برون جست او چو تيرى از كمان * كه مجال گفت كم بود آن زمان
اندر آمد مست پيش شاه چين * زود مستانه ببوسيد او زمين
شاه را مكشوف يك يك حالشان * اول و آخر غم و زلزالشان

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

ميش مشغول است در مرعاى خويش * ليك چوپان واقف است از حال ميش
كلكم راع بداند از رمه * كى علف خوار است و كى در ملحمه
گر چه در صورت از آن صف دور بود * ليك چون دف در ميان سور بود