تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 982

مساهمون:

ص٩٨٢
چون چراغى بىز زيت و بىفتيل * نه كثير استش ز شمع و نه قليل

[ تمثيلى ديگر ]

در گلستان اندر آيد اخشمى * كى شود مغزش ز ريحان خرمى

[ تمثيلى ديگر ]

همچو خوبى دلبرى مهمان غر * بانگ چنگ و بربطى در پيش كر

[ تمثيلى ديگر ]

همچو مرغ خاك كايد در بحار * ز آن چه يابد جز هلاك و جز خسار

[ تمثيلى ديگر ]

همچو بىگندم شده در آسيا * جز سپيدى ريش و مو نبود عطا
آسياى چرخ بر بىگندمان * مو سپيدى بخشد و ضعف ميان
ليك با با گندمان اين آسيا * ملك بخش آمد دهد كار و كيا

[ بدون بهشتى شدن ، در بهشت نيز احساس بهشت نخواهى داشت ]

اول استعداد جنت بايدت * تا ز جنت زندگانى زايدت

[ تمثيلى ديگر در ضرورت استعداد ]

طفل نو را از شراب و از كباب * چه حلاوت و ز قصور و از قباب
حد ندارد اين مثل كم جو سخن * تو برو تحصيل استعداد كن

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا ]

بهر استعداد تا اكنون نشست * شوق از حد رفت و آن نامد به دست
گفت استعداد هم از شه رسد * بىز جان كى مستعد گردد جسد
لطفهاى شه غمش را در نوشت * شد كه صيد شه كند او صيد گشت
هر كه در اشكار چون تو صيد شد * صيد را ناكرده قيد او قيد شد

[ هر كس صياد جاه و مقام باشد ، خود ، صيد شود ]

هر كه جوياى اميرى شد يقين * پيش از آن او در اسيرى شد رهين

[ جاه طلبان ، بردگان‌اند ]

عكس مىدان نقش ديباچه‌ى جهان * نام هر بنده‌ى جهان خواجه‌ى جهان

[ روحت را از اسارت هوس‌ها آزاد كن ]

اى تن كژ فكرت معكوس رو * صد هزار آزاد را كرده گرو
مدتى بگذار اين حيلت پزى * چند دم پيش از اجل آزاد زى
ور در آزاديت چون خر راه نيست * همچو دول‌ات سير جز در چاه نيست
مدتى رو ترك جان من بگو * رو حريف ديگرى جز من بجو
نوبت من شد مرا آزاد كن * ديگرى را غير من داماد كن
اى تن صد كاره ترك من بگو * عمر من بردى كسى ديگر بجو

مفتون شدن قاضى بر زن جوحى و در صندوق ماندن و نايب قاضى صندوق را خريدن ، باز سال دوم آمدن زن جوحى بر اميد بازى پارينه و گفتن قاضى كه مرا آزاد كن و كسى ديگر را بجوى الى آخر القصه

[ حكايت در اينكه روح را بايد از قفس تن آزاد كنى ]

جوحى هر سالى ز درويشى به فن * رو به زن كردى كه اى دل خواه زن
چون سلاحت هست رو صيدى بگير * تا بدوشانيم از صيد تو شير
قوس ابرو تير غمزه دام كيد * بهر چه دادت خدا از بهر صيد
رو پى مرغى شگرفى دام نه * دانه بنما ليك در خوردش مده