تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 985

مساهمون:

ص٩٨٥
ذوق آزادى نديده جان او * هست صندوق صور ميدان او
دايما محبوس عقلش در صور * از قفس اندر قفس دارد گذر
منفذش نه از قفس سوى علا * در قفسها مىرود از جا به جا
در نبى ان استطعتم فانفذوا * اين سخن با جن و انس آمد ز هو

[ طريق رهايى از زندان جسم ]

گفت منفذ نيست از گردونتان * جز به سلطان و به وحى آسمان
گر ز صندوقى به صندوقى رود * او سمايى نيست صندوقى بود
فرجه‌ى صندوق نو نو مسكر است * درنيابد كاو به صندوق اندر است
گر نشد غره بدين صندوقها * همچو قاضى جويد اطلاق و رها
آن كه داند اين نشانش آن شناس * كاو نباشد بىفغان و بىهراس
همچو قاضى باشد او در ارتعاد * كى بر آيد يك دمى از جانش شاد

آمدن نايب قاضى ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى الى آخره

نايب آمد گفت صندوقت به چند * گفت نه صد بيشتر زر مىدهند
من نمىآيم فروتر از هزار * گر خريدارى گشا كيسه بيار
گفت شرمى دار اى كوته نمد * قيمت صندوق خود پيدا بود
گفت بىرويت شرى خود فاسدى است * بيع ما زير گليم اين راست نيست
بر گشايم گر نمىارزد مخر * تا نباشد بر تو حيفى اى پدر
گفت اى ستار بر مگشاى راز * سر ببسته مىخرم با من بساز
ستر كن تا بر تو ستارى كنند * تا نبينى ايمنى بر كس مخند
بس در اين صندوق چون تو مانده‌اند * خويش را اندر بلا بنشانده‌اند
آن چه بر تو خواه آن باشد پسند * بر دگر كس آن كن از رنج و گزند

[ تفسير نظارت خدا بر افعال بندگان ]

ز انكه بر مرصاد حق و اندر كمين * مىدهد پاداش پيش از يوم دين
آن عظيم العرش عرش او محيط * تخت دادش بر همه جانها بسيط
گوشه‌ى عرشش به تو پيوسته است * هين مجنبان جز به دين و داد دست
تو مراقب باش بر احوال خويش * نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش

[ ادامهء حكايت قاضى و زن جوحى ]

گفت آرى اين چه كردم استم است * ليك هم مىدان كه بادى اظلم است
گفت نايب يك به يك ما بادييم * با سواد وجه اندر شادييم
همچو زنگى كاو بود شادان و خوش * او نبيند غير او بيند رخش
ماجرا بسيار شد در من يزيد * داد صد دينار و آن از وى خريد
هر دمى صندوقيى اى بد پسند * هاتفان و غيبيانت مىخرند