تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 981

مساهمون:

ص٩٨١
واقف از سوز و لهيب آن وفود * مصلحت آن بد كه خشك آورده بود
در ميان جانشان بود آن سمى * ليك قاصد كرده خود را اعجمى
صورت آتش بود پايان ديگ * معنى آتش بود در جان ديگ
صورتش بيرون و معنيش اندرون * معنى معشوق جان در رگ چو خون
شاه زاده پيش شه زانو زده * ده معرف شارح حالش شده
گر چه شه عارف بد از كل پيش پيش * ليك مىكردى معرف كار خويش

[ رجحان بينش بر دانش ]

در درون يك ذره نور عارفى * به بود از صد معرف اى صفى
گوش را رهن معرف داشتن * آيت محجوبى است و حزر و ظن
آن كه او را چشم دل شد ديدبان * ديد خواهد چشم او عين العيان
با تواتر نيست قانع جان او * بل ز چشم دل رسد ايقان او

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا ]

پس معرف پيش شاه منتجب * در بيان حال او بگشود لب
گفت شاها صيد احسان تو است * پادشاهى كن كه بىبيرون شو است
دست در فتراك اين دولت زده‌ست * بر سر سر مست او بر مال دست
گفت شه هر منصبى و ملكتى * كالتماسش هست يابد اين فتى
بيست چندان ملك كاو شد ز آن برى * بخشمش اينجا و ما خود بر سرى
گفت تا شاهيت در وى عشق كاشت * جز هواى تو هوايى كى گذاشت
بندگى تش چنان در خورد شد * كه شهى اندر دل او سرد شد
شاهى و شه زادگى در باخته است * از پى تو در غريبى ساخته است

[ وصف بىخويشى عارفان ]

صوفى است انداخت خرقه‌ى وجد در * كى رود او بر سر خرقه دگر
ميل سوى خرقه‌اى داده و ندم * آن چنان باشد كه من مغبون شدم
باز ده آن خرقه اين سو اى قرين * كه نمىارزيد آن يعنى بدين
دور از عاشق كه اين فكر آيدش * ور بيايد خاك بر سر بايدش

[ ارزش والاى عشق ]

عشق ارزد صد چو خرقه‌ى كالبد * كه حياتى دارد و حس و خرد
خاصه خرقه‌ى ملك دنيا كابترست * پنج دانگ مستىاش درد سر است
ملك دنيا تن پرستان را حلال * ما غلام ملك عشق بىزوال
عامل عشق است معزولش مكن * جز به عشق خويش مشغولش مكن

[ مسندى كه ايجاد غفلت كند ، عين بيكارى و عاطل بودن است ]

منصبى كانم ز رويت محجب است * عين معزولى است و نامش منصب است

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا : لزوم استعداد در سير و سلوك ]

موجب تاخير اينجا آمدن * فقد استعداد بود و ضعف فن

[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]

بىز استعداد در كانى روى * بر يكى حبه نگردى محتوى
همچو عنينى كه بكرى را خرد * گر چه سيمين‌بر بود كى بر خورد

[ تمثيلى ديگر ]