تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 977

مساهمون:

ص٩٧٧
هر جمادى با نبى افسانه‌گو * كعبه با حاجى گواه و نطق خو
بر مصلى مسجد آمد هم گواه * كاو همىآمد به من از دور راه
با خليل آتش گل و ريحان و ورد * باز بر نمروديان مرگ است و درد
بارها گفتيم اين را اى حسن * مىنگردم از بيانش سير من

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

بارها خوردى تو نان دفع ذبول * اين همان نان است چون نبوى ملول
در تو جوعى مىرسد نو ز اعتدال * كه همىسوزد از او تخمه و ملال
هر كه را درد مجاعت نقد شد * نو شدن با جزو جزوش عقد شد

[ تمثيلى ديگر : لذت طعام به گرسنگى است ]

لذت از جوع است نه از نقل نو * با مجاعت از شكر به نان جو
پس ز بىجوعى است و ز تخمه‌ى تمام * آن ملالت نه ز تكرار كلام

[ تمثيلى ديگر : نكوهش كاهلى در شنيدن سخنان حق ]

چون ز دكان و مكاس و قيل و قال * در فريب مردمت نايد ملال

[ تمثيلى ديگر : نكوهش غيبت مردم ]

چون ز غيبت و اكل لحم مردمان * شصت سالت سيريى نامد از آن

[ تمثيلى ديگر : نكوهش هوسبازى ]

عشوه‌ها در صيد شله‌ى كفته تو * بىملولى بارها خوش گفته تو
بار آخر گويىاش سوزان و چست * گرم‌تر صد بار از بار نخست

[ درد ، روح را نشاط مىدهد ]

درد داروى كهن را نو كند * درد هر شاخ ملولى خو كند
كيمياى نو كننده دردهاست * كو ملولى آن طرف كه درد خاست
هين مزن تو از ملولى آه سرد * درد جو و درد جو و درد درد

[ در نقد مسندنشينان مزوّر ]

خادع دردند درمانهاى ژاژ * ره زنند و زرستانان رسم باژ
آب شورى نيست درمان عطش * وقت خوردن گر نمايد سرد و خوش
ليك خادع گشت و مانع شد ز جست * ز آب شيرينى كز او صد سبزه رست
همچنين هر زر قلبى مانع است * از شناس زر خوش هر جا كه هست
پا و پرت را به تزويرى بريد * كه مراد تو منم گير اى مريد
گفت دردت چينم او خود درد بود * مات بود ار چه به ظاهر برد بود
رو ز درمان دروغين مىگريز * تا شود دردت مصيب و مشك بيز

[ ادامهء حكايت آن شخص كه خواب ديد ]

گفت نه دزدى تو و نه فاسقى * مرد نيكى ليك گول و احمقى
بر خيال و خواب چندين ره كنى * نيست عقلت را تسويى روشنى
بارها من خواب ديدم مستمر * كه به بغداد است گنجى مستتر
در فلان سوى و فلان كويى دفين * بود آن خود نام كوى اين حزين
هست در خانه‌ى فلانى رو بجو * نام خانه و نام او گفت آن عدو
ديده‌ام خود بارها اين خواب من * كه به بغداد است گنجى در وطن
هيچ من از جا نرفتم زين خيال * تو به يك خوابى بيايى بىملال
خواب احمق لايق عقل وى است * همچو او بىقيمت است و لاشى است
خواب زن كمتر ز خواب مرد دان * از پى نقصان عقل و ضعف جان
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 977 | جلال الدين الرومي