تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 973

مساهمون:

ص٩٧٣
هم دلت حيران بود در منتجع * كه چه روياند مصرف زين طمع
طمع دارى روزيى در درزيى * تا ز خياطى برى زر تا زيى
رزق تو در زرگرى آرد پديد * كه ز وهمت بود آن مكسب بعيد
پس طمع در درزيى بهر چه بود * چون نخواست آن رزق ز آن جانب گشود
بهر نادر حكمتى در علم حق * كه نبشت آن حكم را در ما سبق
نيز تا حيران بود انديشه‌ات * تا كه حيرانى بود كل پيشه‌ات

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا ]

يا وصال يار زين سعيم رسد * يا ز راهى خارج از سعى جسد
من نگويم زين طريق آيد مراد * مىتپم تا از كجا خواهد گشاد
سر بريده مرغ هر سو مىفتد * تا كدامين سو رهد جان از جسد
يا مراد من بر آيد زين خروج * يا ز برجى ديگر از ذاتِ الْبُرُوجِ

[ قصهء آن شخص كه خواب ديد كه آن چه مىطلبى از يسار به مصر وفا شود ]

حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آن چه مىطلبى از يسار به مصر وفا شود

آن جا گنجى است در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد كسى گفت من خواب ديده‌ام كه گنجى است به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانه‌ى اين شخص بگفت آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه‌ى خود نمىبايد جستن و ليكن اين گنج يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود

[ حكايت در اينكه آرزوهاى آدمى از مواضع نامنتظر حاصل مىآيد ]

بود يك ميراثى مال و عقار * جمله را خورد و بماند او عور و زار

[ اموالى كه به ارث مىرسد وفا ندارد ]

مال ميراثى ندارد خود وفا * چون به ناكام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم كآسان بيافت * كاو به كد و رنج و كسبش كم شتافت

[ چون جان را مفت به دست آورده‌اى قدرش را نمىدانى ]

قدر جان ز آن مىندانى اى فلان * كه بدادت حق به بخشش رايگان
نقد رفت و كاله رفت و خانه‌ها * ماند چون جغدان در آن ويرانه‌ها
گفت يا رب برگ دادى رفت برگ * يا بده برگى و يا بفرست مرگ
چون تهى شد ياد حق آغاز كرد * يا رب و يا رب اجرنى ساز كرد

[ از خويش ، خالى شو تا حق در تو بدمد ]

چون پيمبر گفت مومن مزهر است * در زمان خاليى ناله‌گر است
چون شود پر مطربش بنهد ز دست * پر مشو كاسيب دست او خوش است
تى شو و خوش باش بين اصبعين * كز مى لا اين سر مست است اين

[ ادامهء حكايت آن شخص كه خواب ديد ]

رفت طغيان آب از چشمش گشاد * آب چشمش زرع دين را آب داد