بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاى حق را كه آن مقصود از طرف ديگر و به سبب نوع عمل ديگر به دو رساند
كه در وهم او نبوده باشد و همه وهم و اميد در اين طريق معين بسته باشد ، حلقهى همين در مىزند بو كه حق تعالى آن روزى را از در ديگر به دو رساند كه او آن تدبير نكرده باشد ،
وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ
، العبد يدبر و اللَّه يقدر ، و بود كه بنده را وهم بندگى بود كه مرا از غير اين در برساند اگر چه من حلقهى اين در مىزنم ، حق تعالى او را هم از اين در روزى رساند ، فى الجمله اين همه درهاى يك سراى است ، مع تقريره
يا درين ره آيدم اين كام من * يا چو باز آيم ز ره سوى وطن
بو كه موقوف است كامم بر سفر * چون سفر كردم بيابم در حضر
يار را چندين بجويم جد و چست * كه بدانم كه نمىبايست جست
آن معيت كى رود در گوش من * تا نگردم گرد دوران زمن
[ با سير و سلوك ، فهم معيّت خداوند ، ميسّر شود ]
كى كنم من از معيت فهم راز * جز كه از بعد سفرهاى دراز
حق معيت گفت و دل را مهر كرد * تا كه عكس آيد به گوش دل نه طرد
چون سفرها كرد و داد راه داد * بعد از آن مهر از دل او بر گشاد
چون خطائين آن حساب با صفا * گرددش روشن ز بعد دو خطا
بعد از آن گويد اگر دانستمى * اين معيت را كى او را جستمى
دانش آن بود موقوف سفر * نايد آن دانش به تيزى فكر
آن چنان كه وجه وام شيخ بود * بسته و موقوف گريهى آن وجود
كودك حلواييى بگريست زار * توخته شد وام آن شيخ كبار
گفته شد آن داستان معنوى * پيش از اين اندر خلال مثنوى
[ چرا آرزوهاى آدمى از جاهايى كه انتظار مىرود بر آورده نمىشود ؟ ]
در دلت خوف افكند از موضعى * تا نباشد غير آنت مطمعى
در طمع خود فايدهى ديگر نهد * و آن مرادت از كسى ديگر دهد
اى طمع در بسته در يك جاى سخت * كايدم ميوه از آن عالى درخت
آن طمع ز آن جا نخواهد شد وفا * بل ز جاى ديگر آيد آن عطا
آن طمع را پس چرا در تو نهاد * چون نخواهد ز آن طرف آن چيز داد
از براى حكمتى و صنعتى * نيز تا باشد دلت در حيرتى
تا دلت حيران بود اى مستفيد * كه مرادم از كجا خواهد رسيد
تا بدانى عجز خويش و جهل خويش * تا شود ايقان تو در غيب بيش