تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 969

مساهمون:

ص٩٦٩
بهر كرم و طعمه‌اى روزى تراش * از فن تمساح دهر ايمن مباش

[ تمثيلى ديگر در مكر دنيا و نفس امّاره ]

روبه افتد پهن اندر زير خاك * بر سر خاكش حبوب مكرناك
تا بيايد زاغ غافل سوى آن * پاى او گيرد به مكر آن مكر دان
صد هزاران مكر در حيوان چو هست * چون بود مكر بشر كاو مهتر است

[ تمثيل چهرهء زهد فروشان دغلكار ، در بيان فريبندگى دنيا و نفس امّاره ]

مصحفى در كف چو زين العابدين * خنجرى پر قهر اندر آستين
گويدت خندان كه اى مولاى من * در دل او بابلى پر سحر و فن
زهر قاتل صورتش شهد است و شير * هين مرو بىصحبت پير خبير

[ لذات نفسانى ، زوال مىيابد ]

جمله لذات هوا مكر است و زرق * سور تاريكى است گرد نور برق
برق نور كوته و كذب و مجاز * گرد او ظلمات و راه تو دراز
نه به نورش نامه تانى خواندن * نه به منزل اسب دانى راندن
ليك جرم آن كه باشى رهن برق * از تو رو اندر كشد انوار شرق
مىكشاند مكر برقت بىدليل * در مفازه‌ى مظلمى شب ميل ميل
بر كه افتى گاه و در جوى اوفتى * گه بدين سو گه بدان سوى اوفتى

[ لزوم مرشد ]

خود نبينى تو دليل اى جاه جو * ور ببينى رو بگردانى از او
كه سفر كردم در اين ره شصت ميل * مر مرا گمراه گويد اين دليل
گر نهم من گوش سوى اين شگفت * ز امر او را هم ز سر بايد گرفت
من در اين ره عمر خود كردم گرو * هر چه بادا باد اى خواجه برو
راه كردى ليك در ظن چو برق * عشر آن ره كن پى وحى چو شرق
ظن لا يغنى من الحق خوانده‌اى * و ز چنان برقى ز شرقى مانده‌اى
هى در آ در كشتى ما اى نژند * يا تو آن كشتى بر اين كشتى ببند
گويد او چون ترك گيرم گير و دار * چون روم من در طفيلت كوروار
كور با رهبر به از تنها يقين * ز ان يكى ننگ است و صد ننگ است از اين

[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]

مىگريزى از پشه در كژدمى * مىگريزى در يمى تو از نمى
مىگريزى از جفاهاى پدر * در ميان لوطيان و شور و شر
مىگريزى همچو يوسف ز اندهى * تا ز نرتع نلعب افتى در چهى
در چه افتى زين تفرج همچو او * مر ترا ليك آن عنايت يار كو
گر نبودى آن به دستورى پدر * بر نياوردى ز چه تا حشر سر
آن پدر بهر دل او اذن داد * گفت چون اين است ميلت خير باد
هر ضريرى كز مسيحى سر كشد * او جهودانه بماند از رشد
قابل ضو بود اگر چه كور بود * شد از اين اعراض او كور و كبود
گويدش عيسى بزن در من دو دست * اى عمى كحل عزيزى با من است
از من ار كورى بيابى روشنى * بر قميص يوسف جان بر زنى