تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 966

مساهمون:

ص٩٦٦
جان اين سه شه بچه هم گرد چين * همچو مرغان گشته هر سو دانه چين
زهره نى تا لب گشايند از ضمير * ز انكه رازى با خطر بود و خطير

[ عشق ، قهّار است ]

صد هزاران سر به پولى ان زمان * عشق خشم آلوده زه كرده كمان
عشق خود بىخشم در وقت خوشى * خوى دارد دم به دم خيره كشى
اين بود آن لحظه كاو خشنود شد * من چه گويم چون كه خشم آلود شد
ليك مرج جان فداى شير او * كش كشد اين عشق و اين شمشير او
كشتنى به از هزاران زندگى * سلطنتها مرده‌ى اين بندگى

[ عارفان ، با يكديگر به راز و رمز سخن مىگويند تا اغيار ، چيزى درنيابند ]

با كنايت رازها با همدگر * پست گفتندى به صد خوف و حذر
راز را غير خدا محرم نبود * آن را جز آسمان هم دم نبود
اصطلاحاتى ميان همدگر * داشتندى بهر ايراد خبر

[ تفاوت گفتار عارفان و مدعيان عرفان ]

زين لسان الطير عام آموختند * طمطراق و سرورى اندوختند
صورت آواز مرغ است آن كلام * غافل است از حال مرغان مرد خام
كو سليمانى كه داند لحن طير * ديو گر چه ملك گيرد هست غير
ديو بر شبه سليمان كرد ايست * علم مكرش هست و علمناش نيست
چون سليمان از خدا بشاش بود * منطق الطيرى ز علمناش بود
تو از آن مرغ هوايى فهم كن * كه نديده‌ستى طيور من لدن

[ مقام قرب در سطح فهم عامه نيست ]

جاى سيمرغان بود آن سوى قاف * هر خيالى را نباشد دست باف
جز خيالى را كه ديد آن اتفاق * آن گهش بعد العيان افتد فراق

[ فراق مصلحتى ، جهت تكميل نفس سالك ]

نه فراق قطع بهر مصلحت * كايمن است از هر فراق آن منقبت
بهر استبقاى آن روحى جسد * آفتاب از برف يك دم در كشد

[ با حفظ كردن اصطلاحات عارفان ، نمىتوان عارف شد ]

بهر جان خويش جو از ايشان صلاح * هين مدزدد از حرف ايشان اصطلاح

[ عارفان ، به راز و رمز سخن مىگويند ]

آن زليخا از سپندان تا به عود * نام جمله‌ى چيز يوسف كرده بود
نام او در نامها مكتوم كرد * محرمان را سر آن معلوم كرد
چون بگفتى موم ز آتش نرم شد * اين بدى كان يار با ما گرم شد
ور بگفتى مه بر آمد بنگريد * ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد
ور بگفتى برگها خوش مىطپند * ور بگفتى خوش همىسوزد سپند
ور بگفتى گل به بلبل راز گفت * ور بگفتى شه سر شهناز گفت
ور بگفتى چه همايون است بخت * ور بگفتى كه بر افشانيد رخت
ور بگفتى كه سقا آورد آب * ور بگفتى كه بر آمد آفتاب
ور بگفتى دوش ديگى پخته‌اند * يا حوائج از پزش يك لخته‌اند
ور بگفتى هست نانها بىنمك * ور بگفتى عكس مىگردد فلك
ور بگفتى كه به درد آمد سرم * ور بگفتى درد سر شد خوشترم