تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 967

مساهمون:

ص٩٦٧
گر ستودى اعتناق او بدى * ور نكوهيدى فراق او بدى
صد هزاران نام گر بر هم زدى * قصد او و خواه او يوسف بدى

[ تأثيرات شگرف نام و ياد معشوق ، در عاشق ]

گرسنه بودى چو گفتى نام او * مىشدى او سير و مست جام او
تشنگيش از نام او ساكن شدى * نام يوسف شربت باطن شدى
ور بدى درديش ز آن نام بلند * درد او در حال گشتى سودمند
وقت سرما بودى او را پوستين * اين كند در عشق نام دوست اين

[ ذكر لسانى بايد با ذكر قلبى توأم شود تا اثر بگذارد ]

عام مىخوانند هر دم نام پاك * اين عمل نكند چو نبود عشقناك
آن چه عيسى كرده بود از نام هو * مىشدى پيدا و را از نام او

[ ذكر در حالت اتصال ، مؤثر است ]

چون كه با حق متصل گرديد جان * ذكر آن اين است و ذكر اينست آن
خالى از خود بود و پر از عشق دوست * پس ز كوزه آن تلابد كه در اوست
خنده بوى زعفران وصل داد * گريه بوهاى پياز آن بعاد

[ عاشق ، فقط به حضرت معشوق دل سپرده است ]

هر يكى را هست در دل صد مراد * اين نباشد مذهب عشق و و داد
يار آمد عشق را روز آفتاب * آفتاب آن روى را همچون نقاب
آن كه نشناسد نقاب از روى يار * عابد الشمس است دست از وى بدار
روز او و روزى عاشق هم او * دل همو دل سوزى عاشق هم او
ماهيان را نقد شد از عين آب * نان و آب و جامه و دارو و خواب
همچو طفل است او ز پستان شير گير * او نداند در دو عالم غير شير
طفل داند هم نداند شير را * راه نبود اين طرف تدبير را

[ تا وقتى كه در حجاب محسوساتى ، روح را نتوانى شناخت ]

گيج كرد اين گرد نامه روح را * تا بيابد فاتح و مفتوح را

[ فناى فى اللّه ]

گيج نبود در روش بلك اندر او * حاملش دريا بود نه سيل و جو
چون بيابد او كه يابد گم شود * همچو سيلى غرقه‌ى قلزم شود
دانه گم شد آنگهى او تين بود * تا نمردى زر ندادم اين بود

بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تخت گاه و بعد دراز شدن صبر ،

بىصبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم ،
اما قدمى تنيلنى مقصودى * او القى راسى كفوادى ثمه ،
يا پاى رساندم به مقصود و مراد * يا سر بنهم همچو دل از دست آن جا
و نصيحت برادران او را سود ناداشتن ،
يا عاذل العاشقين دع فئه * اضلها اللَّه كيف ترشدها
الى آخره
آن بزرگين گفت اى اخوان من * ز انتظار آمد به لب اين جان من