تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨
لاابالى گشته‌ام صبرم نماند * مر مرا اين صبر در آتش نشاند
طاقت من زين صبورى طاق شد * واقعه‌ى من عبرت عشاق شد

[ عاشق ، صبر بر فراق ندارد ]

من ز جان سير آمدم اندر فراق * زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بكشد مرا * سر ببر تا عشق سر بخشد مرا
دين من از عشق زنده بودن است * زندگى زين جان و سر ننگ من است

[ بقاى جاودانه در فناى عارفانه است ]

تيغ هست از جان عاشق گرد روب * ز انكه سيف افتاد محاء الذنوب
چون غبار تن بشد ماهم بتافت * ماه جان من هواى صاف يافت
عمرها بر طبل عشقت اى صنم * ان فى موتى حياتى مىزنم
دعوى مرغ آبيى كردست جان * كى ز طوفان بلا دارد فغان

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

بط را ز اشكستن كشتى چه غم * كشتىاش بر آب بس باشد قدم
زنده زين دعوى بود جان و تنم * من از اين دعوى چگونه تن زنم
خواب مىبينم ولى در خواب نه * مدعى هستم ولى كذاب نه
گر مرا صد بار تو گردن زنى * همچو شمعم بر فروزم روشنى
آتش ار خرمن بگيرد پيش و پس * شب روان را خرمن آن ماه بس
كرده يوسف را نهان و مختبى * حيلت اخوان ز يعقوب نبى
خفيه كردندش به حيلت سازيى * كرد آخر پيرهن غمازيى

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا ]

آن دو گفتندش نصيحت در سمر * كه مكن ز اخطار خود را بىخبر
هين منه بر ريشهاى ما نمك * هين مخور اين زهر بر جلدى و شك

[ لزوم مرشد در سلوك ]

جز به تدبير يكى شيخى خبير * چون روى چون نبودت قلبى بصير
واى آن مرغى كه ناروييده پر * بر پرد در اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بال و پرى * چون ندارد عقل عقل رهبرى

[ ديده وران نيازى به مرشد ندارند ]

يا مظفر يا مظفر جوى باش * يا نظرور يا نظرور جوى باش
بىز مفتاح خرد اين قرع باب * از هوا باشد نه از روى صواب

[ دنيا و نفس امّاره ، حيله‌گرند ]

عالمى در دام مىبين از هوا * و ز جراحتهاى هم رنگ دوا

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

مار استاده‌ست بر سينه چو مرگ * در دهانش بهر صيد اشگرف برگ
در حشايش چون حشيشى او به پاست * مرغ پندارد كه او شاخ گياست
چون نشيند بهر خور بر روى برگ * در فتد اندر دهان مار و مرگ

[ تمثيلى ديگر ]

كرده تمساحى دهان خويش باز * گرد دندانهاش كرمان دراز
از بقيه‌ى خور كه در دندانش ماند * كرمها روييد و بر دندان نشاند
مرغكان بينند كرم و قوت را * مرج پندارند آن تابوت را
چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان * در كشدشان و فرو بندد دهان
اين جهان پر ز نقل و پر ز نان * چون دهان باز آن تمساح دان