تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 965

مساهمون:

ص٩٦٥
والدين و ملك را بگذاشتند * راه معشوق نهان برداشتند
همچو ابراهيم ادهم از سرير * عشقشان بىپا و سر كرد و فقير
يا چو ابراهيم مرسل سر خوشى * خويش را افكند اندر آتشى
يا چو اسماعيل صبار مجيد * پيش عشق و خنجرش حلقى كشيد

حكايت امرؤ القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم بجمال بود ،

يوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زليخا مرده‌ى او و او شاعر طبع ، قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل ، چون همه زنان او را به جان مىجستند اى عجب غزل او و ناله‌ى او بهر چه بود ، مگر دانست كه اينها همه تمثال صورتىاند كه بر تختهاى خاك نقش كرده‌اند ، عاقبت اين امرؤ القيس را حالى پيدا شد كه نيم شب از ملك و فرزند گريخت و خود را در دلقى پنهان كرد و از آن اقليم به اقليم ديگر رفت در طلب آن كس كه از اقليم منزه است ،
يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ
، الى آخره

[ حكايت در اينكه عشاق حق ، طالب گمنامى و ترك دنيا هستند ]

امرؤ القيس از ممالك خشك لب * هم كشيدش عشق از خطه‌ى عرب
تا بيامد خشت مىزد در تبوك * با ملك گفتند شاهى از ملوك
امرؤ القيس آمده‌ست اينجا به كد * در شكار عشق خشتى مىزند
آن ملك بر خاست شب شد پيش او * گفت او را اى مليك خوب رو
يوسف وقتى دو ملكت شد كمال * مر ترا رام از بلاد و از جمال
گشته مردان بندگان از تيغ تو * و آن زنان ملك مه بىميغ تو
پيش ما باشى تو بخت ما بود * جان ما از وصل تو صد جان شود
هم من و هم ملك من مملوك تو * اى به همت ملكها متروك تو
فلسفه گفتش بسى و او خموش * ناگهان وا كرد از سر روى پوش
تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد * همچو خود در حال سر گردانش كرد
دست او بگرفت و با او يار شد * او هم از تخت و كمر بيزار شد
تا بلاد دور رفتند اين دو شه * عشق يك كرت نكرده‌ست اين گنه
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شير * او به هر كشتى بود من الاخير
غير اين دو بس ملوك بىشمار * عشقشان از ملك بربود و تبار