تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 964

مساهمون:

ص٩٦٤
كانچه با او تو كنى اى معتمد * از بد و نيكى خدا با تو كند

[ ادامهء حكايت پادشاه و فقيه ]

حاصل اينجا اين فقيه از بىخودى * نه عفيفى ماندش و نه زاهدى
آن فقيه افتاد بر آن حور زاد * آتش او اندر آن پنبه فتاد
جان به جان پيوست و قالبها چخيد * چون دو مرغ سر بريده مىطپيد
چه سقايه چه ملك چه ارسلان * چه حيا چه دين چه بيم و خوف جان
چشمشان افتاده اندر عين و غين * نه حسن پيداست اينجا نه حسين
شد دراز و كو طريق باز گشت * انتظار شاه هم از حد گذشت
شاه آمد تا ببيند واقعه * ديد آن جا زلزله القارعه
آن فقيه از بيم بر جست و برفت * سوى مجلس جام را بربود تفت
شه چو دوزخ پر شرار و پر نكال * تشنه‌ى خون دو جفت بد فعال
چون فقيهش ديد رخ پر خشم و قهر * تلخ و خونى گشته همچون جام زهر
بانگ زد بر ساقىاش كاى گرم‌دار * چه نشستى خيره ده در طبعش آر
خنده آمد شاه را گفت اى كيا * آمدم با طبع آن دختر ترا

[ حاكم عادل ، ملّت را در رفاه خود شريك مىكند ]

پادشاهم كار من عدل است و داد * ز آن خورم كه يار را جودم بداد
آن چه آن را من ننوشم همچو نوش * كى دهم در خورد يار و خويش و توش
ز آن خورانم من غلامان را كه من * مىخورم بر خوان خاص خويشتن
ز آن خورانم بندگان را از طعام * كه خورم من خود ز پخته يا ز خام
من چو پوشم از خز و اطلس لباس * ز آن بپوشانم حشم را نه پلاس
شرم دارم از نبى ذو فنون * ألبسوهم گفت مما تلبسون
مصطفى كرد اين وصيت با بنون * اطعموا الاذناب مما تاكلون
ديگران را بس به طبع آورده‌اى * در صبورى چست و راغب كرده‌اى
هم به طبع آور به مردى خويش را * پيشوا كن عقل دور انديش را
چون قلاووزى صبرت پر شود * جان به اوج عرش و كرسى بر شود
مصطفى بين كه چو صبرش شد براق * بر كشانيدش به بالاى طباق

روان گشتن شاه زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولايت چين سوى معشوق و مقصود تا به قدر امكان به مقصود نزديكتر باشند ، اگر چه راه وصل مسدود است به قدر امكان نزديكتر شدن محمود است الى آخره

اين بگفتند و روان گشتند زود * هر چه بود اى يار من آن لحظه بود
صبر بگزيدند و صديقين شدند * بعد از آن سوى بلاد چين شدند