رو همىگرداند از ارشادشان * كه نمىبيند به ديده دادشان
گر ز گوشش تا به حلقش ره بدى * سر نصح اندر درونشان در شدى
[ نقد قشريان ]
چون همه نار است جانش نيست نور * كه افكند در نار سوزان جز قشور
مغز بيرون ماند و قشر گفت رفت * كى شود از قشر معده گرم و زفت
نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست * نار را با هيچ مغزى كار نيست
ور بود بر مغز نارى شعله زن * بهر پختن دان نه بهر سوختن
تا كه باشد حق حكيم اين قاعده * مستمر دان در گذشته و نامده
مغز نغز و قشرها مغفور از او * مغز را پس چون بسوزد دور از او
از عنايت گر بكوبد بر سرش * اشتها آيد شراب احمرش
ور نكوبد ماند او بسته دهان * چون فقيه از شرب و بزم اين شهان
گفت شه با ساقىاش اى نيك پى * چه خموشى ده به طبعش آر هى
[ ضمير ناخودآگاه ]
هست پنهان حاكمى بر هر خرد * هر كه را خواهد به فن از سر برد
[ حاكميت ارادهء الهى ]
آفتاب مشرق و تنوير او * چون اسيران بسته در زنجير او
چرخ را چرخ اندر آرد در زمن * چون بخواند در دماغش نيم فن
عقل كاو عقل دگر را سخره كرد * مهره زو دارد وى است استاد نرد
[ ادامهء حكايت پادشاه و فقيه ]
چند سيلى بر سرش زد گفت گير * در كشيد از بيم سيلى آن زحير
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ * در نديمى و مضاحك رفت و لاغ
شير گير و خوش شد انگشتك بزد * سوى مبرز رفت تا ميزك كند
يك كنيزك بود در مبرز چو ماه * سخت زيبا و ز قرناقان شاه
چون بديد او را دهانش باز ماند * عقل رفت و تن ستم پرداز ماند
عمرها بوده عزب مشتاق و مست * بر كنيزك در زمان در زد دو دست
بس طپيد آن دختر و نعره فراشت * بر نيامد با وى و سودى نداشت
زن به دست مرد در وقت لقا * چون خمير آمد به دست نانبا
بسرشد گاهيش نرم و گه درشت * زو بر آرد چاق چاقى زير مشت
گاه پهنش واكشد بر تختهاى * در همش آرد گهى يك لختهاى
گاه در وى ريزد اب و گه نمك * از تنور و آتشش سازد محك
اين چنين پيچند مطلوب و طلوب * اندر اين لعبند مغلوب و غلوب
[ سيران عشق در هستى ]
اين لعب تنها نه شو را با زن است * هر عشيق و عاشقى را اين فن است
از قديم و حادث و عين و عرض * پيچشى چون ويس و رامين مفترض
ليك لعب هر يكى رنگى دگر * پيچش هر يك ز فرهنگى دگر
[ اى مرد ، مبادا با همسرت بدرفتارى كنى ! ]
شوى و زن را گفته شد بهر مثيل * كه مكن اى شوى زن را بد گسيل
آن شب گردك نه ينگا دست او * خوش امانت داد اندر دست تو