تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 962

مساهمون:

ص٩٦٢
نوبت ما شد چه خيره‌سر شديم * چون زنان زشت در چادر شديم
اى دلى كه جمله را كردى تو گرم * گرم كن خود را و از خود دار شرم
اى زبان كه جمله را ناصح بدى * نوبت تو گشت از چه تن زدى
اى خرد كو پند شكر خاى تو * دور تست اين دم چه شد هيهاى تو
اى ز دلها برده صد تشويش را * نوبت تو شد بجنبان ريش را
از غرى ريش ار كنون دزديده‌اى * پيش از اين بر ريش خود خنديده‌اى
وقت پند ديگرانى هاى هاى * در غم خود چون زنانى واى واى
چون به درد ديگران درمان بدى * درد مهمان تو آمد تن زدى
بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو * بانگ بر زن چه گرفت آواز تو
آن چه پنجه سال بافيدى به هوش * ز آن نسيج خود بغلتاقى بپوش
از نوايت گوش ياران بود خوش * دست بيرون آر و گوش خود بكش
سر بدى پيوسته خود را دم مكن * پا و دست و ريش و سبلت گم مكن
بازى آن تست بر روى بساط * خويش را در طبع آر و در نشاط

ذكر آن پادشاه كه ان دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد ساغر پيش او داشت رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد ، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر ، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره

[ حكايت در بيان اينكه هر كس ديگران را به صبر ، دعوت مىكند خودش هم بايد صبور باشد ]

پادشاهى مست اندر بزم خوش * مىگذشت آن يك فقيهى بر درش
كرد اشارت كش درين مجلس كشيد * وز شراب لعل در خوردش دهيد
پس كشيدندش به شه بىاختيار * شست در مجلس ترش چون زهر مار
عرضه كردش مىنپذرفت او به خشم * از شه و ساقى بگردانيد چشم
كه به عمر خود نخورده‌ستم شراب * خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
هين به جاى مى به من زهرى دهيد * تا من از خويش و شما زين وا رهيد
مى نخورده عربده آغاز كرد * گشته در مجلس گران چون مرگ و درد
همچو اهل نفس و اهل آب و گل * در جهان بنشسته با اصحاب دل
حق ندارد خاصگان را در كمون * از مى احرار جز در يشربون

[ نا اهلان ، جام شراب الهى را پس مىزنند ]

عرضه مىدارند بر محجوب جام * حس نمىيابد از آن غير كلام