رو به من آرند مشتى حمزه خوار * چشمها پر نطفه كف خايه فشار
و آن كه ناموسى است خود از زير زير * غمزه دزدد مىدهد مالش به كير
خانقه چون اين بود بازار عام * چون بود خر گله و ديوان خام
خر كجا ناموس و تقوى از كجا * خر چه داند خشيت و خوف و رجا
عقل باشد ايمنى و عدل جو * بر زن و بر مرد اما عقل كو
ور گريزم من روم سوى زنان * همچو يوسف افتم اندر افتتان
يوسف از زن يافت زندان و فشار * من شوم توزيع بر پنجاه دار
آن زنان از جاهلى بر من تنند * اولياشان قصد جان من كنند
نه ز مردان چاره دارم نه از زنان * چون كنم كه نى از اينم نه از آن
بعد از آن كودك به كوسه بنگريست * گفت او با آن دو مو از غم برى است
فارغ است از خشيت و از پيكار خشت * و ز چو تو مادر فروش كنگ زشت
بر زنخ سه چار مو بهر نمون * بهتر از سى خشت گرداگرد كون
[ نتيجهگيرى حكايت : رجحان جذبهء الهى بر سعى سالك ]
ذرهاى سايهى عنايت بهتر است * از هزاران كوشش طاعت پرست
ز انكه شيطان خشت طاعت بر كند * گرد و صد خشت است خود را ره كند
خشت اگر پر است بنهادهى تو است * آن دو سه مو از عطاى آن سو است
در حقيقت هر يكى مو ز آن كهى است * كان امان نامهى صلهى شاهنشهى است
تو اگر صد قفل بنهى بر درى * بر كند آن جمله را خيره سرى
شحنهاى از موم اگر مهرى نهد * پهلوانان را از آن دل بشكهد
آن دو سه تار عنايت همچو كوه * سد شده چون فر سيما در وجوه
خشت را مگذار اى نيكو سرشت * ليك هم ايمن مخسب از ديو زشت
رو دو تا مو ز آن كرم با دست آر * و آن گهان ايمن بخسب و غم مدار
[ خواب دانا ، برتر و بهتر از عبادت نادان است ]
نوم عالم از عبادت به بود * آن چنان علمى كه مستنبه بود
[ فناى فى اللّه ]
آن سكون سابح اندر آشنا * به ز جهد اعجمى با دست و پا
اعجمى زد دست و پا و غرق شد * مىرود سباح ساكن چون عمد
[ ژرفايى اقيانوس علوم ]
علم دريايى است بىحد و كنار * طالب علم است غواص بحار
گر هزاران سال باشد عمر او * او نگردد سير خود از جستجو
كان رسول حق بگفت اندر بيان * اينكه منهومان هما لا يشبعان