تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 957

مساهمون:

ص٩٥٧
سهل دانستيم قول شاه را * و آن عنايتهاى بىاشباه را
نك در افتاديم در خندق همه * كشته و خسته‌ى بلا بىملحمه
تكيه بر عقل خود و فرهنگ خويش * بودمان تا اين بلا آمد به پيش

[ ضعف روانى انسان ، در رويدادها آشكار مىشود ]

بىمرض ديديم خويش و بىز رق * آن چنان كه خويش را بيمار دق
علت پنهان كنون شد آشكار * بعد از آن كه بند گشتيم و شكار

[ اهميت مرشد و راه‌شناس ]

سايه‌ى رهبر به است از ذكر حق * يك قناعت به كه صد لوت و طبق
چشم بينا بهتر از سيصد عصا * چشم بشناسد گهر را از حصا

[ ادامهء حكايت دژ هوش ربا ]

در تفحص آمدند از اندهان * صورت كه بود عجب اين در جهان
بعد بسيارى تفحص در مسير * كشف كرد آن راز را شيخى بصير
نه از طريق گوش بل از وحى هوش * رازها بد پيش او بىروى پوش
گفت نقش رشك پروين است اين * صورت شه زاده‌ى چين است اين
همچو جان و چون جنين پنهانست او * در مكتم پرده و ايوانست او
سوى او نه مرد ره دارد نه زن * شاه پنهان كرد او را از فتن
غيرتى دارد ملك بر نام او * كه نپرد مرغ هم بر بام او
واى آن دل كش چنين سودا فتاد * هيچ كس را اين چنين سودا مباد
اين سزاى آن كه تخم جهل كاشت * و آن نصيحت را كساد و سهل داشت
اعتمادى كرد بر تدبير خويش * كه برم من كار خود با عقل پيش

[ اهميت جذبه در سلوك ]

نيم ذره ز آن عنايت به بود * كه ز تدبير خرد سيصد رصد

[ به تدبير خود مغرور مشو ]

ترك مكر خويشتن گير اى امير * پا بكش پيش عنايت خوش بمير
اين به قدر حيله‌ى معدود نيست * زين حيل تا تو نميرى سود نيست

حكايت صدر جهان بخارا كه هر سائلى كه به زبان بخواستى از صدقه‌ى عام بىدريغ او محروم شدى و آن دانشمند درويش به فراموشى و فرس حرص و تعجيل به زبان بخواست در موكب ، صدر جهان از وى رو بگردانيد و او هر روز حيله‌ى نو ساختى و خود را گاه زن كردى زير چادر و گاه نابينا كردى و چشم و روى خود بسته به فراستش بشناختى الى آخره

[ حكايت در اينكه شرط وصال ، مرگ اختيارى است ]

در بخارا خوى آن خواجه‌ى اجل * بود با خواهندگان حسن عمل
داد بسيار و عطاى بىشمار * تا به شب بودى ز جودش زر نثار
زر به كاغذ پاره‌اى پيچيده بود * تا وجودش بود مىافشاند جود