تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 958

مساهمون:

ص٩٥٨
همچو خورشيد و چو ماه پاك باز * آن چه گيرند از ضيا بدهند باز
خاك را زر بخش كى بود آفتاب * زر از او در كان و گنج اندر خراب
هر صباحى يك گره را راتبه * تا نماند امتى زو خايبه
مبتلايان را بدى روزى عطا * روز ديگر بيوگان را آن سخا
روز ديگر بر علويان مقل * با فقيهان فقير مشتغل
روز ديگر بر تهى دستان عام * روز ديگر بر گرفتاران وام
شرط او آن بود كه كس با زبان * زر نخواهد هيچ نگشايد لبان
ليك خامش بر حوالى رهش * ايستاده مفلسان ديواروش
هر كه كردى ناگهان با لب سؤال * زو نبردى زين گنه يك حبه مال
من صمت منكم نجا بد ياسه‌اش * خامشان را بود كيسه و كاسه‌اش
نادرا روزى يكى پيرى بگفت * ده زكاتم كه منم با جوع جفت
منع كرد از پير و پيرش جد گرفت * مانده خلق از جد پير اندر شگفت
گفت بس بىشرم پيرى اى پدر * پير گفت از من تويى بىشرم‌تر
كاين جهان خوردى و خواهى تو ز طمع * كان جهان با اين جهان گيرى به جمع
خنده‌ش آمد مال داد آن پير را * پير تنها برد آن توفير را
غير آن پير ايچ خواهنده از او * نيم حبه زر نديد و نه تسو
نوبت روز فقيهان ناگهان * يك فقيه از حرص آمد در فغان
كرد زاريها بسى چاره نبود * گفت هر نوعى نبودش هيچ سود
روز ديگر با رگو پيچيد پا * ناكس اندر صف قوم مبتلا
تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راست * تا گمان آيد كه او اشكسته پاست
ديدش و بشناختش چيزى نداد * روز ديگر رو بپوشيد از لباد
هم بدانستش ندادش آن عزيز * از گناه و جرم گفتن هيچ چيز
چون كه عاجز شد ز صد گونه مكيد * چون زنان او چادرى بر سر كشيد
در ميان بيوگان رفت و نشست * سر فرو افكند و پنهان كرد دست
هم شناسيدش ندادش صدقه‌اى * در دلش آمد ز حرمان حرقه‌اى
رفت او پيش كفن خواهى پگاه * كه بپيچم در نمد نه پيش راه
هيچ مگشا لب نشين و مىنگر * تا كند صدر جهان اينجا گذر
بو كه بيند مرده پندارد به ظن * زر در اندازد پى وجه كفن
هر چه بدهد نيم آن بدهم به تو * همچنان كرد آن فقير صله جو
در نمد پيچيد و بر راهش نهاد * معبر صدر جهان آن جا فتاد
زر در اندازيد بر روى نمد * دست بيرون كرد از تعجيل خود
تا نگيرد آن كفن خواه آن صله * تا نهان نكند از او آن ده دله