تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 956

مساهمون:

ص٩٥٦
پس به معنى مىروى تا لامكان * كه خوشى غير مكان است و زمان
صورت يارى كه سوى او شوى * از براى مونسىاش مىروى
پس به معنى سوى بىصورت شدى * گر چه ز ان مقصود غافل آمدى

[ خداشناسى ، فطرى است ]

پس حقيقت حق بود معبود كل * كز پى ذوق است سيران سبل

[ حتى بُت‌پرستى هم نشان خداپرستى است ]

ليك بعضى رو سوى دم كرده‌اند * گر چه سر اصل است سر گم كرده‌اند
ليك آن سر پيش اين ضالان گم * مىدهد داد سرى از راه دم
آن ز سر مىيابد آن داد اين ز دم * قوم ديگر پا و سر كردند گم
چون كه گم شد جمله جمله يافتند * از كم آمد سوى كل بشتافتند

ديدن ايشان در قصر اين قلعه‌ى ذات الصور نقش روى دختر شاه چين را و بىهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص كردن كه اين صورت كيست

اين سخن پايان ندارد آن گروه * صورتى ديدند با حسن و شكوه

[ زيبايى شناسى عرفانى ]

خوب تر ز آن ديده بودند آن فريق * ليك زين رفتند در بحر عميق
ز انكه افيونشان در اين كاسه رسيد * كاسه‌ها محسوس و افيون ناپديد

[ ادامهء حكايت دژ هوش رُبا ]

كرد فعل خويش قلعه‌ى هش ربا * هر سه را انداخت در چاه بلا
تير غمزه دوخت دل را بىكمان * الامان و الامان اى بىامان
قرنها را صورت سنگين بسوخت * آتشى در دين و دلشان بر فروخت
چون كه او جانى بود خود چون بود * فتنه‌اش هر لحظه ديگرگون بود
عشق صورت در دل شه زادگان * چون خلش مىكرد مانند سنان
اشك مىباريد هر يك همچو ميغ * دست مىخاييد و مىگفت اى دريغ
ما كنون ديديم شه ز آغاز ديد * چندمان سوگند داد آن بىنديد

[ پيامبران ، انسان را از نفسانيات آگاه كردند ]

انبيا را حق بسيار است از آن * كه خبر كردند از پايانمان
كانچه مىكارى نرويد جز كه خار * وين طرف پرى نيابى زو مطار
تخم از من بر كه تا ريعى دهد * با پر من پر كه تير آن سو جهد
تو ندانى واجبى آن و هست * هم تو گويى آخر آن واجب بده‌ست

[ منِ ناسوتى كجا و منِ ملكوتى كجا ؟ ! ]

او تو است اما نه اين تو آن تو است * كه در آخر واقف بيرون شو است
توى آخر سوى توى اولت * آمده‌ست از بهر تنبيه و صلت
توى تو در ديگرى آمد دفين * من غلام مرد خود بينى چنين

[ ژرف‌بينىِ آزمودگان ]

آن چه در آيينه مىبيند جوان * پير اندر خشت بيند پيش از آن
ز امر شاه خويش بيرون آمديم * با عنايات پدر ياغى شديم